|
داستان کوتاه
|
|
نوشته شده توسط محمد علی حسین زاده یزدی
|
|
يكشنبه ، 2 اسفند 1388 ، 00:10 |
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه
نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا!
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده
بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.
دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان
ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای
شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از
او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.
نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز
گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.
عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این که نامه دیگری از آن پیرزن
به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو
توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به
آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند.
نظر دهید(0 نظر) |
|
داستان کوتاه
|
|
نوشته شده توسط محمد علی حسین زاده یزدی
|
|
دوشنبه ، 26 بهمن 1388 ، 00:51 |
|
شیوانا در راه مدرسه از کنار درختی می گذشت. مرد جوانی را دید
که تنها به درخت تکیه داده و به خورشید درحال غروب می نگرد. شیوانا کنار مرد نشست و
مسیرنگاهش را تعقیب کرد و آهسته زیرلب زمزمه می کرد:
الان همه فرشته ها آرزو دارند که مثل ما آدم ها فرصت زندگی داشتند
و می توانستند دمی به افق این آسمان زیبا خیره شوند.
ای خوشبخت تر از فرشته ها این جا چه می کنی؟
مرد جوان لبخند تلخی زد و پاسخ داد: شکست سختی را در زندگی تجربه کرده ام. تقریبا
همه چیزم را از دست دادم و بعد از ایام شادی و آسایش، سخت ترین لحظات را تجربه کردم.
باخودم فکر می کنم آیا دوباره روشنایی به زندگی من بر می گرد؟
شیوانا با انگشتانش به دور دست ترین نفطه آسمان جایی که خورشید غروب می کرد اشاره
کرد و گفت: آن جا آن دورها جایی است که الان خیلی از آدم های نا موفق و شکست خورده
هم زمان دارند به آن نقطه آسمان نگاه می کنند. بعضی از آنها دیگر امیدی به طلوع
خورشید ندارند. این ها همان هایی هستند که فردا نا امید تر و مایوس تر از امروزند.
اما عده ای دیگر هستند که می دانند برای دیدن خورشید کافی است کمی صبر و تحمل داشته
باشند و در کنار شکیبایی باید جهت نگاهشان را هم عوض کرده و به سمت مخالف غروب چشم
بدوزند یعنی به سمت شرق که خورشید طلوع میکند خیره شوند و منتظر طلوع فجر در سپیده
دم باشند. اگر تو می خواهی همین جا بنشینی و فقط در سمت غروب منتظر طلوع و روشنایی
باشی باید به تو بگویم که این امر محقق نخواهد شد و اگر خیلی خوش شانس باشی فردا
همین موقع دوباره شاهد غروب خورشید خواهی بود. اما اگر رویت را به سمت مقابل غروب
یعنی به سمت طلوع آفتاب بر گردانی و کمی صبر و امید داشته باشی خواهی دید که به
زودی خورشید با زیباترین جلوه هایش، آسمان را پر خواهد کرد.
اگر می خواهی روشنایی را ببینی چشمانت را از این سمت غم افزا بر گردان و به سمت افق
دیگری خیره شو و صد البته کمی هم صبر داشته باش!
نظر دهید(0 نظر) |
|
داستان کوتاه
|
|
نوشته شده توسط محمد علی حسین زاده یزدی
|
|
شنبه ، 5 دی 1388 ، 22:32 |
شرکت
مایکروسافت آبدارچی استخدام می کرد. مردی که متقاضی این شغل بود به آنجا مراجعه کرد.
رئیس کارگزینی با او مصاحبه کرد و بعنوان نمونه کار از او خواست زمین را تمیز کند.
سپس به او گفت: «شما استخدام شدید، آدرس ایمیلتون رو بدید تا فرمهای مربوطه را
برایتان بفرستم تا پر کنید و همینطور تاریخی که باید کار را شروع کنید بهتان اطلاع
بدهم.» مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!» رئیس کارگزینی گفت:
«متأسفم. اگه ایمیل ندارید، یعنی شما وجود خارجی ندارید و کسی که وجود خارجی ندارد،
شغل هم نمیتواند داشته باشد.» مرد در کمال نومیدی آنجا را ترک کرد. نمیدانست با
تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کند. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی برود و یک
صندوق 10 کیلویی گوجهفرنگی بخرد. بعد خانه به خانه گشت و گوجهفرنگیها را فروخت.
در کمتر از دو ساعت، توانست سرمایهاش رو دو برابر کند. این عمل را سه بار تکرار
کرد و با 60 دلار به خانه برگشت. مرد فهمید میتواند به این طریق زندگیاش را
بگذراند و شروع کرد به این که هر روز زودتر از خانه برود و دیرتر بازگردد. در نتیجه
پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یک گاری خرید، بعد یک کامیون، و به زودی
ناوگان خودش را در خط ترانزیت (پخش محصولات) بر پا کرد. 5 سال بعد، مرد دیگر یکی از
بزرگترین خردهفروشان امریکا بود. او شروع کرد تا برای آینده خانواده اش برنامهربزی
کند و تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی را انتخاب
کرد. وقتی صحبتشان به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب
داد: «من ایمیل ندارم.»
نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارید، ولی با این حال توانسته اید یک
امپراتوری در شغل خودتان به وجود بیاورید. فکر کنید به کجاها میرسیدید اگر یک
ایمیل هم داشتید؟»
مرد برای مدتی فکر کرد و گفت: «آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت.»
نظر دهید(0 نظر) |
|
داستان بلند
|
|
نوشته شده توسط محمد علی حسین زاده یزدی
|
|
شنبه ، 12 ارديبهشت 1388 ، 17:18 |
زمستان سخت بود.هوای طوفانی، به دنبال برف و بوران داشت و بعد یخبندان شدیدی که
تا فوریه ادامه پیدا کرد. حیوانات تا آنجا که ممکن بود در تجدید بنای آسیای بادی می
کوشیدند، چون کاملا از توجه دنیای خارج به مسئله آگاه بودند و می دانستند عدم
موفقیت آنها و تاخیر در ساختمان آسیاب بادی سبب کامیابی و خشنودی بشر حسود خواهد
شد.
آدمها از روی بغض می گفتند که موجب خرابی آسیاب سنوبال نیست:می گفتند دلیلش نازک
بودن دیوارهاست.حیوانات با آنکه این حرف را قبول نداشتند، مصمم شدند دیوارها را به
جای هیجده اینچ(حدود 45 سانتی متر) سابق به ضخامت سه فوت(حدود 90 سانتی متر)
بسازند. طبعا به سنگ بیشتری نیاز بود.مدت مدیدی سنگها زیر توده برف بود و کار پیش
نمی رفت.در هوای سرد ولی آفتابی بعد از برف مختصر پیشرفتی حاصل شد. ولی کار جانفرسا
بود و حیوانات مثل قبل،امیدوار نبودند.همیشه سردشان بود و معمولا گرسنه بودند. فقط
باکسر و کلوور خود را به دست یاس و نومیدی نسپردند. سکوئیلر خطابه های غرایی درباره
لذت خدمت و شان کار ایراد می کرد، اما حیوانات از قدرت باکسر و فریاد خاموش نشدنی
او که " بیشتر کار خواهم کرد " دلگرمی بیشتری می یافتند.
نظر دهید(0 نظر) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
داستان بلند
|
|
نوشته شده توسط محمد علی حسین زاده یزدی
|
|
جمعه ، 11 ارديبهشت 1388 ، 22:16 |
تمام آن سال حیوانات مثل برده کار کردند اما راضی بودند و از هیچ کوشش و
فداکاری مضایقه نمی کردند چون خوب می دانستند هر تلاشی می کنند به نفع خود و برای
نسل آینده خودشان است نه به نفع یک دسته بشر دزد و تنبل. در تمام بهار و تابستان
هفته ای شصت ساعت کار کردند و در ماه اوت ناپلئون اعلام کرد که بعداز ظهرهای یکشنبه
هم کار هست. این کار داوطلبانه است اما اگر حیوانی غیبت کند جیرهاش نصف می شود.
با این وصف از بعضی کارها صرف نظر شد. خرمن به میزان سال گذشته جمع نشد و دو مزرعه
چغندر به این دلیل که شخم زمین به موقع آماده نبود کشت نشد. پیش بینی می شد که در
زمستان آینده زمستان سختی باشد.
آسیاب بادی با اشکالات غیرمنتظره ای مواجه شد. در خود مزرعه سنگ آهک وجود داشت،
مقداری هم ماسه و سیمان از سابق در یکی از حیاطهای طویله بود، یعنی تمام مصالح
ساختمانی در دسترس بود. اما مسئله ای که حیوانات در ابتدا نتوانستند حل کنند شکستن
سنگ به قطعات و اندازه های متناسب بود. به نظر می رسید که تنها راه شکستن سنگ ها به
وسیله کلنگ و دیلم است و این کار را هم هیچ حیوانی نمی توانست بکند چون نمی توانست
روی دو پای عقب بایستد. پس از هفته ها کوشش بی حاصل یکی فکر بکری کرد،قرار شد از
قوه جاذبه زمین استفاده کنند. به دور سنگ های بزرگ و صافی که به دلیل بزرگی قابل
استفاده نبود طناب بستند و همه حیوانات، گاوها و اسب ها و گوسفندها، و هر حیوان
دیگری که تاب نگه داشتن طناب را داشت - حتی در لحظات حساس خوکها- آن را با کندی
مایوس کننده ای از دامنه به بالای تپه می کشیدند و از آنجا رها می کردند تا خرد
شود.حمل و نقل سنگ پس از خرد شدن زیاد مشکل نبود.
نظر دهید(0 نظر) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
شعر
|
|
نوشته شده توسط محمد علی حسین زاده یزدی
|
|
جمعه ، 11 ارديبهشت 1388 ، 13:59 |
|
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی
به روی یکدگر ویرانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که میدیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را
واژگون ، مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را
پروانه می کردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که می دیدم مُشوش عارف و عامی زبرق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشت کاری های این مخلوق را
دارد
وگرنه من به جای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !
معینی کرمانشاهی نظر دهید(0 نظر) |
|
داستان بلند
|
|
نوشته شده توسط محمد علی حسین زاده یزدی
|
|
جمعه ، 11 ارديبهشت 1388 ، 13:12 |
هر چه زمستان پیش می رفت مزاحمت مالی زیادتر می شد. هر روز دیر سر کار می آمد
به بهانه اینکه خواب مانده است ،و با آنکه اشتهایش خوب بود از دردهای مرموزی شکوه
می کرد، و به کوچکترین بهانه دست از کار می کشید و می رفت کنار استخر و با طرز
ابلهانه ای به تصویرش در آب خیره می شد. شایعات و حرف های جدیدتری هم در بین بود.
یک روز که مالی سلانه سلانه در حیاط قدم می زد و با دم بلندش ور می رفت و ساقه
یونجه ای را می جوید ، کلوور او را کنار کشید و گفت" مالی مطلب مهمی است که باید با
تو در میان بگذارم" .امروز صبح من دیدم که تو به آن طرف پرچین که حد فاصل مزرعه ما
و فاک سوود است نگاه می کردی و یکی از آدمهای پی لکینگتن سمت دیگری پرچین ایستاده
بود.با آنکه راه دور بود من یقین دارم که دیدم او با تو حرف می زد و تو به او اجازه
دادی که پوزه ات را نوازش کند.مالی برای این کارت چه توضیحی می توانی بدهی
مالی در حالی که سم بر زمین می کوفت و به اطراف می جست فریاد کشید " پوزه مرا نوازش
نکرد! من چنین کاری نکردم !اصلا حقیقت ندارد! " " مالی !به چشم من نگاه کن قسم می
خوری که آن مرد دست به پوزه ات نکشید؟" مالی تکرار کرد "حقیقت ندارد "، ولی نتوانست
به چشم کلوور نگاه کند و بعد هم چهار نعل به مزرعه رفت.
فکری به خاطر کلوور رسید و بی آنکه به کسی چیزی بگوید،به آخور مالی رفت و با سمش
کاه را زیر و رو کرد. زیر کاه چند حبه قند و چند رشته روبان رنگارنگ پنهان شده بود.
سه روز بعد مالی ناپدید شد و تا چند هفته از محل او خبر و اثری نبود، تا آنکه
کبوتران گزارش دادند که او را آن طرف ولینگدن جلو در میخانه ای دیده اند که بین مال
بندهای ارابه قرمز و سیاهی ایستاده و مرد سرخ چهره چاقی که شلوار پیچازی پوشیده بود
و شبیه مهمانخانه چی ها بود دست به پوزه اش می کشید و قند دهانش می گذاشت . تازه
قشو شده بود و روبانی بنفش به کاکلش بسته بودند، و کبوتران می گفتند از ظاهرش پیدا
بود که از وضعش راضی است. از آن پس حیوانات دیگر اسمی از مالی نبردند. نظر دهید(5 نظر) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
داستان بلند
|
|
نوشته شده توسط محمد علی حسین زاده یزدی
|
|
پنجشنبه ، 10 ارديبهشت 1388 ، 14:56 |
|
تا
اواخر تابستان شرح حوادث در نیمی از دهکده منتشر شد. همه روزه سنوبال و ناپلئون
دسته دسته کبوتران را مامور می کردند که به مزارع مجاور بروند و با حیوانات آن
مزارع درآمیزند و داستان انقلاب را نقل کنند و به آنها آهنگ سرود" حیوانات انگلیس "
را تعلیم دهند. غالب این ایام آقای جونز در میخانه شیر سرخ می نشست و برای هر کس که
حوصله شنیدن داشت از ظلمی که به او شده بود و اینکه یکدسته حیوان بی ارزش او را از
ملکش رانده بودند شکوه می کرد. سایر زارعین به طور اصولی همدردی می کردند ولی در
بادی امر کمک شایانی به او نکردند. هر یک از آنان پنهانی به این فکر بود، که به چه
نحو می تواند از بدبختی جونز به نفع خویش استفاده کند.
خوشبختانه میانه مالکین مزارع مجاور دائما شکر آب بود. یکی از دو مزرعه مجاور فاکس
وود نامیده می شد مزرعه وسیعی بود فراموش شده ، کهنه ، با درختهای بی تناسب و
چراگاههای بی مصرف و پرچینهای خراب .
مالکش آقای پی لکینگتن زارع سهل انگاری بود که وقتش را به اقتضای فصل به ماهیگیری
یا شکار می گذراند. مزرعه دیگر که اسمش پینج فیلد بود کوچکتر بود و بهتر نگهداری
شده بود، مالکش آقای فردریک نامی بود. خشن و باهوش ، غالبا گرفتار دعاوی دادگستری و
به سخت گیری در معاملات مشهور.
این دو با چنان از هم متنفر بودند که امکان توافق آنها حتی در دفاع از منافع
مشترکشان بعید بود.
با وجود این هر دوی آنان از انقلاب هراسان بودند و کاملا مراقب که نگذارند حیوانات
مزرعه خودشان چیز زیادی از آن درک کنند. در بادی امر چنین وانمود می کردند مطلب
خنده دار است و فکر اینکه مزرعه ای را حیوانات اداره کنند مضحک است . معتقد بودند
غائله ظرف یکی دو هفته رفع خواهد شد.
نظر دهید(0 نظر) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
داستان بلند
|
|
نوشته شده توسط محمد علی حسین زاده یزدی
|
|
سه شنبه ، 8 ارديبهشت 1388 ، 22:29 |
|
چه جانی کندند و چه عرقی ریختند تا توانستند یونجه را انبار کنند اما به زحمتش می
ارزید چه نتیجه  حتی بیش از انتظارشان موفقیت آمیز بود. کار گاهی دشوار می شد، زیرا
افزار و وسایل کار برای دست بشر ساخته شده بود نه برای حیوان ، و این که هیچ حیوانی
نمی توانست با افزاری که ملازمه با ایستادن روی دو پای عقب داشت کار کند خود اشکال
بزرگی بود. اما خوکهای با استعداد، برای رفع هر اشکالی چاره ای می اندیشیدند.اسبها
که با مزرعه وجب به وجب آشنایی داشتند،در حقیقت کار چمن زنی و شن کشی را به مراتب
بهتر از جونز و مستخدمینش بلد بودند.خوکها خودشان کار نمی کردند، فقط بر کار سایرین
نظارت داشتند.طبیعی بود که به علت توفق علمی، رهبر و پیشوا باشند. باکسر و کلوور
خود را به آلات چمن زنی و شن کشی می بستند (البته این روزها دیگر حاجتی به دهنه و
افسار نبود) و دورادور مزرعه قدمهای سنگین و استوار برمی داشتند،در حالیکه خوکی به
دنبال آنان می رفت و بر حسب اقتضا " رفیق هش! " و یا " رفیق هین! " می گفت. همه
حیوانات حتی ضعیفترین آنها در کار برگرداندن یونجه و جمع آوری آن سهیم بودند. حتی
اردکها و مرغها تمام روز زیر آفتاب زحمت کشیدند و خرده های یونجه را با منقار جمع
آوری کردند. بالاخره کار خرمن برداری دو روز زودتر از مدتی که نوعا جونز و کسانش
صرف می کردند به اتمام رسید.نظر دهید(0 نظر) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
|
|
<< شروع < قبلی 1 2 بعدي > پايان >>
|
|
صفحه 1 از 2 |