داستان بلند
قلعه حیوانات - فصل هفتم چاپ پست الكترونيكي
ادبیات - داستان بلند
نوشته شده توسط محمد علی حسین زاده یزدی   
شنبه ، 12 ارديبهشت 1388 ، 17:18

زمستان سخت بود.هوای طوفانی، به دنبال برف و بوران داشت و بعد یخبندان شدیدی که تا فوریه ادامه پیدا کرد. حیوانات تا آنجا که ممکن بود در تجدید بنای آسیای بادی می کوشیدند، چون کاملا از توجه دنیای خارج به مسئله آگاه بودند و می دانستند عدم موفقیت آنها و تاخیر در ساختمان آسیاب بادی سبب کامیابی و خشنودی بشر حسود خواهد شد.
آدمها از روی بغض می گفتند که موجب خرابی آسیاب سنوبال نیست:می گفتند دلیلش نازک بودن دیوارهاست.حیوانات با آنکه این حرف را قبول نداشتند، مصمم شدند دیوارها را به جای هیجده اینچ(حدود 45 سانتی متر) سابق به ضخامت سه فوت(حدود 90 سانتی متر) بسازند. طبعا به سنگ بیشتری نیاز بود.مدت مدیدی سنگها زیر توده برف بود و کار پیش نمی رفت.در هوای سرد ولی آفتابی بعد از برف مختصر پیشرفتی حاصل شد. ولی کار جانفرسا بود و حیوانات مثل قبل،امیدوار نبودند.همیشه سردشان بود و معمولا گرسنه بودند. فقط باکسر و کلوور خود را به دست یاس و نومیدی نسپردند. سکوئیلر خطابه های غرایی درباره لذت خدمت و شان کار ایراد می کرد، اما حیوانات از قدرت باکسر و فریاد خاموش نشدنی او که " بیشتر کار خواهم کرد " دلگرمی بیشتری می یافتند.

نظر دهید(0 نظر)

ادامه مطلب ...
 
قلعه حیوانات - فصل ششم چاپ پست الكترونيكي
ادبیات - داستان بلند
نوشته شده توسط محمد علی حسین زاده یزدی   
جمعه ، 11 ارديبهشت 1388 ، 22:16

 تمام آن سال حیوانات مثل برده کار کردند اما راضی بودند و از هیچ کوشش و فداکاری مضایقه نمی کردند چون خوب می دانستند هر تلاشی می کنند به نفع خود و برای نسل آینده خودشان است نه به نفع یک دسته بشر دزد و تنبل. در تمام بهار و تابستان هفته ای شصت ساعت کار کردند و در ماه اوت ناپلئون اعلام کرد که بعداز ظهرهای یکشنبه هم کار هست. این کار داوطلبانه است اما اگر حیوانی غیبت کند جیرهاش نصف می شود.
با این وصف از بعضی کارها صرف نظر شد. خرمن به میزان سال گذشته جمع نشد و دو مزرعه چغندر به این دلیل که شخم زمین به موقع آماده نبود کشت نشد. پیش بینی می شد که در زمستان آینده زمستان سختی باشد.
آسیاب بادی با اشکالات غیرمنتظره ای مواجه شد. در خود مزرعه سنگ آهک وجود داشت، مقداری هم ماسه و سیمان از سابق در یکی از حیاطهای طویله بود، یعنی تمام مصالح ساختمانی در دسترس بود. اما مسئله ای که حیوانات در ابتدا نتوانستند حل کنند شکستن سنگ به قطعات و اندازه های متناسب بود. به نظر می رسید که تنها راه شکستن سنگ ها به وسیله کلنگ و دیلم است و این کار را هم هیچ حیوانی نمی توانست بکند چون نمی توانست روی دو پای عقب بایستد. پس از هفته ها کوشش بی حاصل یکی فکر بکری کرد،قرار شد از قوه جاذبه زمین استفاده کنند. به دور سنگ های بزرگ و صافی که به دلیل بزرگی قابل استفاده نبود طناب بستند و همه حیوانات، گاوها و اسب ها و گوسفندها، و هر حیوان دیگری که تاب نگه داشتن طناب را داشت - حتی در لحظات حساس خوکها- آن را با کندی مایوس کننده ای از دامنه به بالای تپه می کشیدند و از آنجا رها می کردند تا خرد شود.حمل و نقل سنگ پس از خرد شدن زیاد مشکل نبود.


نظر دهید(0 نظر)
ادامه مطلب ...
 
قلعه حیوانات - فصل پنجم چاپ پست الكترونيكي
ادبیات - داستان بلند
نوشته شده توسط محمد علی حسین زاده یزدی   
جمعه ، 11 ارديبهشت 1388 ، 13:12

هر چه زمستان پیش می رفت مزاحمت مالی زیادتر می شد. هر روز دیر سر کار می آمد به بهانه اینکه خواب مانده است ،و با آنکه اشتهایش خوب بود از دردهای مرموزی شکوه می کرد، و به کوچکترین بهانه دست از کار می کشید و می رفت کنار استخر و با طرز ابلهانه ای به تصویرش در آب خیره می شد. شایعات و حرف های جدیدتری هم در بین بود. یک روز که مالی سلانه سلانه در حیاط قدم می زد و با دم بلندش ور می رفت و ساقه یونجه ای را می جوید ، کلوور او را کنار کشید و گفت" مالی مطلب مهمی است که باید با تو در میان بگذارم" .امروز صبح من دیدم که تو به آن طرف پرچین که حد فاصل مزرعه ما و فاک سوود است نگاه می کردی و یکی از آدمهای پی لکینگتن سمت دیگری پرچین ایستاده بود.با آنکه راه دور بود من یقین دارم که دیدم او با تو حرف می زد و تو به او اجازه دادی که پوزه ات را نوازش کند.مالی برای این کارت چه توضیحی می توانی بدهی
مالی در حالی که سم بر زمین می کوفت و به اطراف می جست فریاد کشید " پوزه مرا نوازش نکرد! من چنین کاری نکردم !اصلا حقیقت ندارد! " " مالی !به چشم من نگاه کن قسم می خوری که آن مرد دست به پوزه ات نکشید؟" مالی تکرار کرد "حقیقت ندارد "، ولی نتوانست به چشم کلوور نگاه کند و بعد هم چهار نعل به مزرعه رفت.
فکری به خاطر کلوور رسید و بی آنکه به کسی چیزی بگوید،به آخور مالی رفت و با سمش کاه را زیر و رو کرد. زیر کاه چند حبه قند و چند رشته روبان رنگارنگ پنهان شده بود. سه روز بعد مالی ناپدید شد و تا چند هفته از محل او خبر و اثری نبود، تا آنکه کبوتران گزارش دادند که او را آن طرف ولینگدن جلو در میخانه ای دیده اند که بین مال بندهای ارابه قرمز و سیاهی ایستاده و مرد سرخ چهره چاقی که شلوار پیچازی پوشیده بود و شبیه مهمانخانه چی ها بود دست به پوزه اش می کشید و قند دهانش می گذاشت . تازه قشو شده بود و روبانی بنفش به کاکلش بسته بودند، و کبوتران می گفتند از ظاهرش پیدا بود که از وضعش راضی است. از آن پس حیوانات دیگر اسمی از مالی نبردند.


نظر دهید(5 نظر)
ادامه مطلب ...
 
قلعه حیوانات - فصل چهارم چاپ پست الكترونيكي
ادبیات - داستان بلند
نوشته شده توسط محمد علی حسین زاده یزدی   
پنجشنبه ، 10 ارديبهشت 1388 ، 14:56

تا اواخر تابستان شرح حوادث در نیمی از دهکده منتشر شد. همه روزه سنوبال و ناپلئون دسته دسته کبوتران را مامور می کردند که به مزارع مجاور بروند و با حیوانات آن مزارع درآمیزند و داستان انقلاب را نقل کنند و به آنها آهنگ سرود" حیوانات انگلیس " را تعلیم دهند. غالب این ایام آقای جونز در میخانه شیر سرخ می نشست و برای هر کس که حوصله شنیدن داشت از ظلمی که به او شده بود و اینکه یکدسته حیوان بی ارزش او را از ملکش رانده بودند شکوه می کرد. سایر زارعین به طور اصولی همدردی می کردند ولی در بادی امر کمک شایانی به او نکردند. هر یک از آنان پنهانی به این فکر بود، که به چه نحو می تواند از بدبختی جونز به نفع خویش استفاده کند.
خوشبختانه میانه مالکین مزارع مجاور دائما شکر آب بود. یکی از دو مزرعه مجاور فاکس وود نامیده می شد مزرعه وسیعی بود فراموش شده ، کهنه ، با درختهای بی تناسب و چراگاههای بی مصرف و پرچینهای خراب .
مالکش آقای پی لکینگتن زارع سهل انگاری بود که وقتش را به اقتضای فصل به ماهیگیری یا شکار می گذراند. مزرعه دیگر که اسمش پینج فیلد بود کوچکتر بود و بهتر نگهداری شده بود، مالکش آقای فردریک نامی بود. خشن و باهوش ، غالبا گرفتار دعاوی دادگستری و به سخت گیری در معاملات مشهور.
این دو با چنان از هم متنفر بودند که امکان توافق آنها حتی در دفاع از منافع مشترکشان بعید بود.
با وجود این هر دوی آنان از انقلاب هراسان بودند و کاملا مراقب که نگذارند حیوانات مزرعه خودشان چیز زیادی از آن درک کنند. در بادی امر چنین وانمود می کردند مطلب خنده دار است و فکر اینکه مزرعه ای را حیوانات اداره کنند مضحک است . معتقد بودند غائله ظرف یکی دو هفته رفع خواهد شد.


نظر دهید(0 نظر)
ادامه مطلب ...
 
قلعه حیوانات - فصل سوم چاپ پست الكترونيكي
ادبیات - داستان بلند
نوشته شده توسط محمد علی حسین زاده یزدی   
سه شنبه ، 8 ارديبهشت 1388 ، 22:29

چه جانی کندند و چه عرقی ریختند تا توانستند یونجه را انبار کنند اما به زحمتش می ارزید چه نتیجه
حتی بیش از انتظارشان موفقیت آمیز بود. کار گاهی دشوار می شد، زیرا افزار و وسایل کار برای دست بشر ساخته شده بود نه برای حیوان ، و این که هیچ حیوانی نمی توانست با افزاری که ملازمه با ایستادن روی دو پای عقب داشت کار کند خود اشکال بزرگی بود. اما خوکهای با استعداد، برای رفع هر اشکالی چاره ای می اندیشیدند.اسبها که با مزرعه وجب به وجب آشنایی داشتند،در حقیقت کار چمن زنی و شن کشی را به مراتب بهتر از جونز و مستخدمینش بلد بودند.خوکها خودشان کار نمی کردند، فقط بر کار سایرین نظارت داشتند.طبیعی بود که به علت توفق علمی، رهبر و پیشوا باشند. باکسر و کلوور خود را به آلات چمن زنی و شن کشی می بستند (البته این روزها دیگر حاجتی به دهنه و افسار نبود) و دورادور مزرعه قدمهای سنگین و استوار برمی داشتند،در حالیکه خوکی به دنبال آنان می رفت و بر حسب اقتضا " رفیق هش! " و یا " رفیق هین! " می گفت. همه حیوانات حتی ضعیفترین آنها در کار برگرداندن یونجه و جمع آوری آن سهیم بودند. حتی اردکها و مرغها تمام روز زیر آفتاب زحمت کشیدند و خرده های یونجه را با منقار جمع آوری کردند. بالاخره کار خرمن برداری دو روز زودتر از مدتی که نوعا جونز و کسانش صرف می کردند به اتمام رسید.
نظر دهید(0 نظر)
ادامه مطلب ...
 
قلعه حیوانات - فصل دوم چاپ پست الكترونيكي
ادبیات - داستان بلند
نوشته شده توسط محمد علی حسین زاده یزدی   
دوشنبه ، 7 ارديبهشت 1388 ، 18:32
سه شب بعد میجر پیر در آرامش کامل و در عالم خواب مرد و جنازه اش پایین باغ میوه به خاک سپرده شد. این واقعه در اوایل ماه مارس اتفاق افتاد. تا سه ماه فعالیتهای پنهانی زیادی در جریان بود.
نطق میجر به حیوانات زیرک تر مزرعه دید تازه ای نسبت به زندگی داده بود.آنها نمی دانستند انقلابی که میجر پیش بینی کرده بود کی جامه عمل به خود خواهد پوشید و هیچ دلیلی نداشتند که تصور کنند این انقلاب در خلال زندگی خودشان صورت خواهد گرفت ،اما کاملا آگاه بودند که موظفند خود را برای آن آماده سازند.کار تعلیم و مدیریت به عهده خوکها، که هوشیارتر از سایر حیوانات شناخته شده بودند، افتاد.
برجسته و سرآمد آنان دو خوک نر جوان بودند به اسامی سنوبال و ناپلئون که آقای جونز آن دو را به منظور فروش پرورش داده بود. ناپلئون هیکلی درشت داشت و قیافه اش تا حدی خشن و سبع بود، و در این مزرعه برکشایری بود، در سخنوری دستی نداشت ولی معروف بود که حرفش را به کرسی می نشاند.
سنوبال خوک پرهیجانتری بود، بلیغتر و مبتکرتر بود ولی استقامت رای او را نداشت .
بقیه خوکهای مزرعه خوکهای پرواری بودند و معروفترین آنها خوکی بود کوچک و چاق به نام سکوئیلر که گونه هایی برآمده و چشمانی براق داشت . تند و چابک بود و صدای ذیلی داشت . ناطق زبردستی بود و وقتی درباره مسئله مشکلی بحث می کرد،طوری از سویی به سویی می جست و دمش را با سرعت تکان می داد که طرف را مجاب می کرد. درباره اش گفته اند که قادر است سیاه را سفید جلوه دهد.


نظر دهید(0 نظر)
ادامه مطلب ...
 
قلعه حیوانات - فصل اول چاپ پست الكترونيكي
ادبیات - داستان بلند
نوشته شده توسط محمد علی حسین زاده یزدی   
چهارشنبه ، 30 مرداد 1387 ، 14:43

آقای جونز مالک مزرعه مانر به اندازه ای مست بود که شب وقتی در مرغدانی را قفل کرد از یاد برد که منفذ بالای آن را هم ببندد. تلوتلو خوران با حلقه نور فانوسش که رقص کنان تاب می خورد سراسر حیاط را پیمود،کفشش را پشت در از پا بیرون انداخت و آخرین گیلاس آبجو را از بشکه آبدارخانه پرکرد و افتان وخیزان به سمت اتاق خواب که خانم جونز در آنجا در حال خروپف بود و رفت.

 بقیه در ادامه مطلب...


نظر دهید(2 نظر)
ادامه مطلب ...
 


English Arabic Chinese (Simplified) French German Italian Japanese Korean Russian Turkish
تعداد مطالب : 196