قلعه حیوانات - فصل دوم چاپ پست الكترونيكي
ادبیات - داستان بلند
نوشته شده توسط محمد علی حسین زاده یزدی   
دوشنبه ، 7 ارديبهشت 1388 ، 18:32
سه شب بعد میجر پیر در آرامش کامل و در عالم خواب مرد و جنازه اش پایین باغ میوه به خاک سپرده شد. این واقعه در اوایل ماه مارس اتفاق افتاد. تا سه ماه فعالیتهای پنهانی زیادی در جریان بود.
نطق میجر به حیوانات زیرک تر مزرعه دید تازه ای نسبت به زندگی داده بود.آنها نمی دانستند انقلابی که میجر پیش بینی کرده بود کی جامه عمل به خود خواهد پوشید و هیچ دلیلی نداشتند که تصور کنند این انقلاب در خلال زندگی خودشان صورت خواهد گرفت ،اما کاملا آگاه بودند که موظفند خود را برای آن آماده سازند.کار تعلیم و مدیریت به عهده خوکها، که هوشیارتر از سایر حیوانات شناخته شده بودند، افتاد.
برجسته و سرآمد آنان دو خوک نر جوان بودند به اسامی سنوبال و ناپلئون که آقای جونز آن دو را به منظور فروش پرورش داده بود. ناپلئون هیکلی درشت داشت و قیافه اش تا حدی خشن و سبع بود، و در این مزرعه برکشایری بود، در سخنوری دستی نداشت ولی معروف بود که حرفش را به کرسی می نشاند.
سنوبال خوک پرهیجانتری بود، بلیغتر و مبتکرتر بود ولی استقامت رای او را نداشت .
بقیه خوکهای مزرعه خوکهای پرواری بودند و معروفترین آنها خوکی بود کوچک و چاق به نام سکوئیلر که گونه هایی برآمده و چشمانی براق داشت . تند و چابک بود و صدای ذیلی داشت . ناطق زبردستی بود و وقتی درباره مسئله مشکلی بحث می کرد،طوری از سویی به سویی می جست و دمش را با سرعت تکان می داد که طرف را مجاب می کرد. درباره اش گفته اند که قادر است سیاه را سفید جلوه دهد.

سه شب بعد میجر پیر در آرامش کامل و در عالم خواب مرد و جنازه اش پایین باغ میوه به خاک سپرده شد. این واقعه در اوایل ماه مارس اتفاق افتاد. تا سه ماه فعالیتهای پنهانی زیادی در جریان بود.
نطق میجر به حیوانات زیرک تر مزرعه دید تازه ای نسبت به زندگی داده بود.آنها نمی دانستند انقلابی که میجر پیش بینی کرده بود کی جامه عمل به خود خواهد پوشید و هیچ دلیلی نداشتند که تصور کنند این انقلاب در خلال زندگی خودشان صورت خواهد گرفت ،اما کاملا آگاه بودند که موظفند خود را برای آن آماده سازند.کار تعلیم و مدیریت به عهده خوکها، که هوشیارتر از سایر حیوانات شناخته شده بودند، افتاد.
برجسته و سرآمد آنان دو خوک نر جوان بودند به اسامی سنوبال و ناپلئون که آقای جونز آن دو را به منظور فروش پرورش داده بود. ناپلئون هیکلی درشت داشت و قیافه اش تا حدی خشن و سبع بود، و در این مزرعه برکشایری بود، در سخنوری دستی نداشت ولی معروف بود که حرفش را به کرسی می نشاند.
سنوبال خوک پرهیجانتری بود، بلیغتر و مبتکرتر بود ولی استقامت رای او را نداشت .
بقیه خوکهای مزرعه خوکهای پرواری بودند و معروفترین آنها خوکی بود کوچک و چاق به نام سکوئیلر که گونه هایی برآمده و چشمانی براق داشت . تند و چابک بود و صدای ذیلی داشت . ناطق زبردستی بود و وقتی درباره مسئله مشکلی بحث می کرد،طوری از سویی به سویی می جست و دمش را با سرعت تکان می داد که طرف را مجاب می کرد. درباره اش گفته اند که قادر است سیاه را سفید جلوه دهد.
این سه ، تعلیمات میجر را به صورت یک دستگاه فکری بسط داده بودند و بر آن نام حیوانگری گذاشته بودند. چند شب در هفته پس از خوابیدن جونز، در طویله جلسات سری داشتند و اصول حیوانگری را برای سایر حیوانات شرح می دادند. در بادی امر با بلاهت و بی علاقگی حیوانات مواجه بودند. بعضی دم از وظیفه وفاداری نسبت به جونز که او را "ارباب " خطاب می کردند، می زدند و یا مطالبی پیش پاافتاده ای را عنوان می کردند از قبیل" جونز به ما علوفه می دهد و اگر نباشد همه از گرسنگی تلف می شویم" و برخی دیگر سوالاتی طرح می کردند از قبیل "به ما چه که پس از مرگ ما چه واقع خواهد شد؟" و یا "اگر انقلاب به هر حال واقع شدنی است تلاش کردن یا نکردن ما چه تاثیری در نفس امر خواهد داشت؟" خوکها برای آنکه به آنها بفهمانند این گفته ها مخالف روح حیوانگری است مشکلات فراوانی داشتند. احمقانه ترین سوالات را مالی مادیان سفید طرح می کرد. اولین سوال او از سنوبال این بود: "آیا پس از انقلاب باز هم قند وجود دارد ؟ سنوبال خیلی محکم گفت: نه . در این مزرعه وسیله ساختنش را نداریم. به علاوه حاجتی هم به داشتن آن نیست. جو و یونجه هر قدر بخواهید خواهد بود. مالی پرسید: " آیا من در بستن روبان به یالم، باز مجاز خواهم بود؟ " سنوبال جواب داد "رفیق این روبانی که تو تا این پایه به آن علاقمندی ، نشان بردگی است. قبول نداری که ارزش آزادی بیش از روبان است؟ " مال قبول کرد ولی پیدا بود که متقاعد نشده است.
وضع خوکها برای خنثی کردن اثر دروغهای موزز، زاغ اهلی، از این هم مشکلتر بود. موزز که دست پرورده مخصوص آقای جونز بود، هم جاسوس بود و هم خبرچین، در ضمن حراف زبردستی هم بود. داعیه داشت که از وجود سرزمین عجیبی آگاه است به نام شیر و عسل که همه حیوانات پس از مرگ به آنجا می روند. موزز می گفت این سرزمین در آسمان کمی بالاتر از ابرهاست، در سرزمین شیر و عسل هر هفت روز هفته یکشنبه است، در آنجا تمام سال شبدر موجود است و بر درختها نبات می روید.
حیوانات از موزز نفرت داشتند چون سخن چینی می کرد و کار نمی کرد، ولی بعضی از آنها به سرزمین شیر و عسل اعتقاد پیدا کرده بودند و برای اینکه خوکها آنها را متقاعد کنند که چنین محلی وجود ندارد ناگزیر از بحث و استدلال بودند.
سرسپرده ترین مرید خوکها باکسر و کلوور، دو اسب ارابه، بودند. برای این دو حل مسائل مشکل بود، اما وقتی خوکان را به عنوان استاد پذیرفتند، تمام تعلیمات را جذب می کردند و همه را با لحنی ساده به دیگران می رساندند. هیچگاه از حضور در جلسات سری غفلت نمی کردند، و سرود "حیوانات انگلیس " را که جلسات همیشه با خواندن آن ختم می شد،رهبری می کردند.
بر حسب اتفاق، انقلاب خیلی زودتر و بسیار ساده تر از آنچه انتظار می رفت به ثمر رسید. درست است که آقای جونز ارباب بی مروتی بود ولی در سالهای پیش زارع کارآمدی به شمار می آمد. ولی اخیرا به روز بدی افتاده بود. بعد از آنکه در یک دعوای قضایی محکوم شد و خسارت مالی به او وارد آمد دلسرد شده بود و به حد افراط مشروب می خورد. گاهی سراسر روز را در آشپزخانه روی صندلی چوبی دسته داری می لمید و روزنامه می خواند و شراب می خورد و گاه گاه تکه های نان را در آبجو خیس می کرد و به موزز می خوراند. کارگرهایش نادرست و تنبل بودند، مزرعه پر از علف هرزه بود، خانه حاجت به تعمیر داشت ، در حفظ پرچینها غفلت می شد، و حیوانات نیمه گرسنه بودند.
ماه ژوئن رسید و یونجه تقریبا آماده درو بود. در شب نیمه تابستان که مصادف با شنبه بود آقای جونز به ولینگدن رفت و آنجا در میخانه شیرسرخ چنان مست شد که تا ظهر یکشنبه بازنگشت. کارگرها صبح زود گاوها را دوشیدند و بعد بی آنکه فکر دادن خوراک به حیوانات باشند دنبال شکار خرگوش رفتند. آقای جونز پس از مراجعت بلافاصله روی نیمکت اتاق پذیرایی با یک نسخه از روزنامه اخبار جهان روی صورتش خوابش برد. بنابراین تا شب حیوانات بی علوفه ماندند. بالاخره طاقتشان طاق شد.یکی از گاوها در انبار آذوقه را با شاخش شکست و حیوانات جملگی مشغول خوردن شدند. درست در همین موقع جونز بیدار شد و یک لحظه بعد، او و چهار کارگرش شلاق به دست وارد انبار شدند و شلاقها به حرکت آمد. این دیگر فوق طاقت حیوانات گرسنه بود. با آنکه از قبل نقشه ای نکشیده بودند همه با هم برسر دشمنان ظالم ریختند، جونز و کارگرانش ناگهان از اطراف در معرض شاخ و لگد قرار گرفتند. عنان اختیار از دستشان خارج بود.هرگز چنین رفتاری از حیوانات ندیده بودند و این قیام ناگهانی از ناحیه موجوداتی که هر وقت هر چه خواسته بودند با آنها کرده بودند چنان ترساندشان که قوه فکر کردن از آنها سلب شد.
پس از یکی دو لحظه از دفاع منصرف شدند و فرار را بر قرار ترجیح دادند.دقیقه ای بعد هر پنج نفر آنها در جاده ارابه رو، که به جاده اصلی منتهی می شد،با سرعت تمام می دویدند و حیوانات مظفرانه آنها را دنبال می کردند. خانم جونز هم که ماوقع را از پنجره اتاق دید با عجله مقداری اثاث در مفرش ریخت و دزدکی از راه دیگر خارج شد.
موزز هم از شاخه درختی که بر آن نشسته بود پرید و غارغارکنان و بال زنان به دنبال او رفت . در خلال این احوال حیوانات ، جونز و کارگرانش را به جاده اصلی راندند و دروازه پنج کلونی را با سروصدا پشت سر آنان کلون کردند.و بدین طریق و تقریبا بی آنکه خود بدانند انقلاب برپا شد و با موفقیت به پایان رسید. جونز تبعید و مزرعه مانر از آن آنان شد.
در دقایق اول حیوانات سعادتی را که نصیبشان شده بود باور نمی کردند. اولین اقدامشان این بود که دسته جمعی به منظور تحصیل اطمینان از اینکه بشری در جایی مخفی نیست ،چهار نعل دورتا دور مزرعه تاختند و سپس به ساختمان مزرعه آمدند تا آخرین اثرات سلطه منفور جونز را پاک سازند. در یراق خانه را که در انتهای طویله بود شکستند و دهنه ها، حلقه های بینی ،زنجیرهای سگ وچاقوهای بی مروتی که جونز بوسیله آن خوکها و بره ها را اخته می کرد همه در چاه سرنگون شد. افسارها، دهنه ها، چشم بندها و توبره های موهن به میان آتشی که از زباله ها در حیاط افروخته شده بود ریخته شد. شلاقها هم به همچنین .
حیوانات وقتی شلاقها را شعله ور دیدند همه از شادی به جست وخیز درآمدند. سنوبال روبانهایی را هم که با آن دم و یال اسبها را در روزهای بازار تزئین می کردند در آتش انداخت.
گفت:"روبان به منزله پوشاک است که علامت و نشانه انسانی است . حیوانات بایستی برهنه باشند" باکسر با شنیدن این بیان کلاه حصیریش را که در تابستان گوش هایش را از مگس حفظ می کرد آورد و با سایر چیزها در آتش انداخت .
در اندک زمانی حیوانات هر چیزی که خاطره جونز را به یاد آنان می آورد از بین بردند . بعد ناپلئون آنها را به طویله برگرداند و به هر یک جیره دو برابر معمول و به هر سگ دو بیسکویت داد. سپس حیوانات سرود حیوانات انگلیس را هفت بار از سر تا ته پیاپی خواندند و پس از آن خود را برای شب آماده ساختند و خوابیدند، خوابی که پیش از آن هرگز در خواب هم ندیده بودند.
اما همگی طبق معمول سحر برخاستند و ناگهان حوادث پرشکوه شب پیشین یادشان آمد و دسته جمعی روبه چراگاه دویدند. کمی پایین تر از چراگاه تپه پشته ای بود که تقریبا بر تمام مزرعه مشرف بود. حیوانات بالای آن شتافتند و از آنجا در روشنایی صبحگاهی به اطراف خیره شدند. همه مال آنها بود، هر چه می دیدند مال آنها بود! مست و سرشار از این فکر به جست وخیز افتادند، و در هوا شلنگ برداشتند میان شبنم ها غلط زدند و در علفهای شیرین تابستانی چریدند. کلوخها را لگدمال کردند و بوی تند آن را بالا کشیدند. سپس به منظور تفتیش، گشتی به اطراف مزرعه زدند و با سکوتی آمیخته با تحسین زمین زراعتی، یونجه زار ،باغ میوه ، استخر و جنگل کوچک را ممیزی کردند.
گویی این چیزها را قبلا ندیده بودند و حتی حالا هم مشکل باور می کردند که همه از آن خودشان است . بعد همگی به سوی ساختمان مزرعه ریسه شدند و پشت در ساکت و آرام ایستادند. این هم مال آنها بود ولی می ترسیدند داخل شوند. ولی پس از لحظه ای سنوبال و ناپلئون در را به زور شانه خود باز کردند.
حیوانات یکی یکی پشت سر هم با منتهای حزم و احتیاط تا مبادا چیزی را بر هم بزنند قدم به داخل گذاشتند. نوک پا از اتاقی به اتاقی دیگر می رفتند و می ترسیدند بلندتر از نجوا حرف بزنند. به اشیا لوکس باورنکردنی ، به تخت خوابهای با تشک پر، آینه ها، نیمکتها قالی های کار بروکسل و عکس ملکه ویکتوریا که بالای سر بخاری اتاق پذیرایی بود با وحشت خیره شده بودند. تازه به پایین پله برگشته بودند که متوجه غیبت مالی شدند برگشتند و دیدند که در اتاق خواب است . روبان آبی رنگی از میز توالت خانم جونز برداشته و آن را حمایل شانه ساخته بود و به طرز ابلهانه ای جلو آینه خودستایی می کرد. بقیه او را سخت ملامت کردند و خارج شدند.
چند پاچه نمک سوده خوک که در آشپزخانه آویزان بود برای دفن به خارج آورده شد و بشکه آبجو که در آبدارخانه بود با لگد باکسر شکسته شد. غیر از این به چیز دیگری دست نزدند. به اتفاق آرا تصمیم براین گرفته شد که خانه به عنوان موزه محفوظ بماند. همگی توافق کردند که هیچ حیوانی نباید هرگز در آنجا سکونت گزیند. حیوانات ناشتائیشان را خوردند و بعد سنوبال و ناپلئون آنها را مجدد یکجا جمع کردند.
سنوبال گفت: رفقا ساعت شش و نیم است و روزی طولانی در پیش داریم. امروز به کار دروی یونجه می پردازیم ولی موضوع دیگری هست که باید در اولین فرصت ترتیب آن داده شود". خوکها در این موقع فاش ساختند که ظرف سه ماه گذشته ، از روی کتاب مندرس بچه های جونز که در زبالدانی بوده، خواندن و نوشتن آموخته اند. ناپلئون دستور داد قوطیهای رنگ سیاه و سفید را بیاورند و حیوانات را به طرف دروازه پنج کلونی که مشرف به جاده اصلی بود برد.
سپس سنوبال چون از همه بهتر می نوشت قلم مویی را بین دو بند یکی از پاچه هایش گرفت و کلمات مزرعه مانر را از بالای کلون پاک کرد و جای آن با رنگ نوشت "قلعه حیوانات" تا از این تاریخ همیشه اسم محل این باشد. بعد جملگی به ساختمان مزرعه بازگشتند و در آنجا سنوبال و ناپلئون به دنبال نردبانی فرستادند که به دیوار انتهای طویله تکیه داده شد.بعد توضیح دادند که در نتیجه تحصیل سه ماهه موفق شده اند که اصول حیوانگری را تحت هفت فرمان خلاصه کنند. این هفت فرمان را بر دیوار خواهند نوشت، قانون لایتغیری خواهد بود که حیوانات ملزمند از این پس و برای همیشه از آن پیروی کنند. سنوبال با کمی اشکال بالا رفت و شروع به کار کرد، در حالیکه سکوئیلر چند پله پایینتر قوطی رنگ را در دست گرفته بود.
فرامین هفت گانه روی دیوار قیراندود با حروف سفید درشت که از فاصله ٣٠ متری خوانده می شد، نوشته شد به این ترتیب :
هفت فرمان
١) هر چه دو پاست دشمن است.
٢) هر چه چهار پاست یا بال دارد، دوست است.
٣) هیچ حیوانی لباس نمی پوشد.
٤)هیچ حیوانی بر تخت نمی خوابد.
٥)هیچ حیوانی الکل نمی نوشد.
٦)هیچ حیوانی حیوان کشی نمی کند.
٧)همه حیوانات برابرند.
خیلی پاکیزه نوشته شد، و جز اینکه "دوست " "دوصت " نوشته شده بود و یکی از "و"ها وارونه بود املای بقیه درست بود. سنوبال همه را برای استفاده سایرین با صدای بلند قرائت کرد. همه حیوانات با حرکت سر موافقت کامل خود را ابراز داشتند و زیرکها فورا مشغول از بر کردن فرامین شدند.
و حالا رفقا به پیش ، بسوی یونجه زار ! " سنوبال قلم مو را پرت کرد و فریاد کشید "بیایید عزم خود را جزم کنیم تا محصول یونجه زار را در مدتی کوتاهتر از جونز و آدمهایش برداشت کنیم" اما در این موقع سه ماده گاو که مدتی بود به نظر بی تاب می آمدند با صدای بلند شروع به ماق کشیدن کردند. بیست و چهار ساعت بود که دوشیده نشده بودند و پستانهایشان رگ کرده بود. خوکها پس از کمی فکر به دنبال سطل فرستادند و نسبتا موفقانه گاوها را دوشیدند، و دیری نکشید که پنج سطل از شیر کف کرده خامه دار پر شد و بسیاری از حیوانات با علاقه فراوان به آن چشم دوختند. یکی می گفت "این همه شیر را چه باید کرد؟ یکی از مرغها گفت: جونز گاهی مقداری از آن را با نواله قاطی می کرد." ناپلئون خود را جلو سطلها حائل کرد و فریاد کشید:"رفقا به شیر توجهی نکنید! بعدا ترتیب آن داده می شود. مهم جمع آوری محصول است ." رفیق سنوبال جلودار خواهد بود. من هم پس از چند دقیقه خواهم رسید. رفقا به پیش! یونجه در انتظار است" بدین ترتیب حیوانات دسته جمعی برای برداشت محصول به یونجه زار رفتند و چون شب برگشتند متوجه شدند شیری در بساط نیست.

نظر بازدید کنندگان

نام *
وب سایت
کد   
ارسال پیام
 

English Arabic Chinese (Simplified) French German Italian Japanese Korean Russian Turkish
تعداد مطالب : 196