|
ادبیات -
داستان بلند
|
|
نوشته شده توسط محمد علی حسین زاده یزدی
|
|
پنجشنبه ، 10 ارديبهشت 1388 ، 14:56 |
|
تا
اواخر تابستان شرح حوادث در نیمی از دهکده منتشر شد. همه روزه سنوبال و ناپلئون
دسته دسته کبوتران را مامور می کردند که به مزارع مجاور بروند و با حیوانات آن
مزارع درآمیزند و داستان انقلاب را نقل کنند و به آنها آهنگ سرود" حیوانات انگلیس "
را تعلیم دهند. غالب این ایام آقای جونز در میخانه شیر سرخ می نشست و برای هر کس که
حوصله شنیدن داشت از ظلمی که به او شده بود و اینکه یکدسته حیوان بی ارزش او را از
ملکش رانده بودند شکوه می کرد. سایر زارعین به طور اصولی همدردی می کردند ولی در
بادی امر کمک شایانی به او نکردند. هر یک از آنان پنهانی به این فکر بود، که به چه
نحو می تواند از بدبختی جونز به نفع خویش استفاده کند.
خوشبختانه میانه مالکین مزارع مجاور دائما شکر آب بود. یکی از دو مزرعه مجاور فاکس
وود نامیده می شد مزرعه وسیعی بود فراموش شده ، کهنه ، با درختهای بی تناسب و
چراگاههای بی مصرف و پرچینهای خراب .
مالکش آقای پی لکینگتن زارع سهل انگاری بود که وقتش را به اقتضای فصل به ماهیگیری
یا شکار می گذراند. مزرعه دیگر که اسمش پینج فیلد بود کوچکتر بود و بهتر نگهداری
شده بود، مالکش آقای فردریک نامی بود. خشن و باهوش ، غالبا گرفتار دعاوی دادگستری و
به سخت گیری در معاملات مشهور.
این دو با چنان از هم متنفر بودند که امکان توافق آنها حتی در دفاع از منافع
مشترکشان بعید بود.
با وجود این هر دوی آنان از انقلاب هراسان بودند و کاملا مراقب که نگذارند حیوانات
مزرعه خودشان چیز زیادی از آن درک کنند. در بادی امر چنین وانمود می کردند مطلب
خنده دار است و فکر اینکه مزرعه ای را حیوانات اداره کنند مضحک است . معتقد بودند
غائله ظرف یکی دو هفته رفع خواهد شد.
شایع کردند که در مزرعه مانر (اصرار
داشتند که مزرعه را مانر بنامند و اسم را نمی توانستند تحمل کنند.) همه حیوانات به
جان هم افتادند و بزودی از گرسنگی تلف می شوند. وقتی که مدتی گذشت و مسلم گشت که
حیوانات از گرسنگی تلف نشدند فردریک و پی لکینگتن لحن خود را تغییر دادند و از فساد
و جنایات وحشتناک سخن راندند. شایع کردند که آنجا حیوانات یکدیگر را می خورند و
همدیگر را با نعل داغ شکنجه می کنند و ماده هایشان اشتراکی است . فردریک و پیل
کینگتن می گفتند اینها همه نتیجه سرپیچی از قوانین طبیعی است .
ولی این داستانها هیچگاه به تمام معنی باور نمی شد. قصه مزرعه عجیبی که حیوانات بشر
را از آن بیرون کرده اند و خودشان آن را اداره می کنند به صور و اشکال مبهم و
گوناگون در حال اشاعه بود، و در خلال آن سال موجی از طغیان و تمرد تمام حول وحوش را
فرا گرفت.
گاوهای نر که همیشه رام بودند یک مرتبه سرکش شدند، گوسفندها پرچینها را شکستند و به
جان شبدرها افتادند، ماده گاوها با لگد سطلهای شیر را واژگون کردند و اسبهای شکاری
از پرش از روی موانع سرباز زدند و سوارکاران را زمین زدند.
از همه مهمتر همه جا آهنگ" حیوانات انگلیس " را می دانستند. و حتی کلمات سرود با
سرعت سرسام آوری منتشر شده بود. آدمها با اینکه وانمود می کردند مطلب کاملا مسخره
است ،نمی توانستند خونسردی خود را حفظ کنند. می گفتند چطور ممکن است حتی چهارپایان
حاضر شوند چنین آواز بی ارزشی را بخوانند.
هر حیوانی را که حین خواندن سرود دستگیر می کردند در محل به چوب می بستند معذلک
آواز قطع نمی شد. ترقه ها روی پرچینها آن را با سوت می نواختند و کبوترها روی
درختهای نارون آن را بغ بغو می کردند.
آهنگ در صدای چکش آهنگری و طنین زنگ کلیسا نیز نفوذ کرده بود و وقتی آدمها آن را می
شنیدند برخود می لرزیدند زیرا آینده شوم خود را در آن می دیدند. یکی از روزهای
اوایل اکتبر وقتی که غله درو و انباشته شده بود و حتی مقداری از آن خرمن کوبی هم
شده بود دست های از کبوتران میان هوا چرخی زدند و با هیجان فرود آمدند. جونز و کلیه
آدمهایش به علاوه شش تن از مزرعه فاکس وود و پین جفیلد از دروازه پن جکلونه وارد
شده بودند و از راه ارابه رو به سوی مزرعه می آمدند و همه غیر از جونز که پیشاپیش
می آمد و تفنگی در دست داشت ، چماق و چوب داشتند. مسلم بود که به منظور تسخیر مجدد
قلعه می آیند.
از مدتها پیش انتظار این امر می رفت و تمام احتیاط لازم به عمل آمده بود. سنوبال که
جنگهای ژول سزار را از روی یک نسخه قدیمی که در خانه یافته بود مطالعه کرده بود
مسئول عملیات دفاعی بود و فورا دستورات لازم را صادر کرد و ظرف دو دقیقه هر حیوانی
سرپست خود حاضر بود.
به مجردی که آدمها به مزرعه نزدیک شدند سنوبال اولین حمله راآغاز کرد. کبوترها که
کل تعدادشان بالغ بر سی وپنج بود پروازکنان در هوا روی سر مردم فضله انداختند، و
هنگامی که آدمها سرگرم رفع این گرفتاری بودند اردکها که پشت پرچین مخفی بودند حمله
کردند و ماهیچه های پای آنان را به شدت منقار زدند. این قسمت در واقع فقط مانور
کوچکی بود و صرفا به منظور ایجاد بی نظمی مختصری طرح شده بود و آدمها به سهولت
غازها را به وسیله چوب راندند. سپس سنوبال به حمله دوم پرداخت.
موریل و بنجامین و همه گوسفندان در حالیکه سنوبال پیشاپیش آنان بود به جلو حمله ور
شدند. و از هر سو آدمها را شاخ و لگد می زدند . بنجامین پشتش را کرده بود و با
سمهای کوچکش جفتک پرانی می کرد. این بار نیز قدرت آدمها با کفشهای میخدار و چوب
دستی بیش از تحمل حیوانات بود. همه با نعره ای که سنوبال کشید و به منزله علامت عقب
نشینی بود برگشتند و از راهرو به حیاط گریختند.
آدمها فریاد پیروزی کشیدند. دشمنان را همان طور که انتظار داشتند در حال فرار دیدند
و با بی نظمی به تعقیب آنان پرداختند. این همان بود که سنوبال می خواست .به محض
اینکه همه آنها به میان حیاط رسیدند سه اسب ، سه ماده گاو و بقیه خوکها که در
گاودانی کمین کرده بودند ناگهان از پشت آنها سر درآوردند و راه را بر آدمه بستند.
سنوبال علامت حمله داد خودش مستقیم به طرف جونز حمله برد. جونز او را دید و تفنگش
را آتش کرد، ساچمه پشت سنوبال را خراش داد و گوسفندی کشته شد. سنوبال بدون لحظه ای
درنگ هیکل صد کیلویی خود را روی پای جونز انداخت . جونز روی پهن نقش شد و تفنگ از
دستش به سویی پرید. از این وحشتناک تر منظره باکسر بود که روی دو پای عقب برخاسته
بود و با سم بزرگ نعل دارش بر سرو روی آدمها می زد. اولین ضربه اش به جمجمه شاگرد
مهتری گرفت که چون مرده روی گل افتاد. با دیدن این منظره چند نفر چوبها را انداختند
و در مقام فرار برآمدند. وحشت همه را گرفته بود و حیوانات آنها را گرداگرد حیاط می
راندند. آدمها شاخ و لگد می خوردند، گزیده و لگدکوب می شدند، و در سراسر مزرعه
حیوانی نبود که به شیوه خاص خود از آنها انتقامی نگیرد. حتی گربه غفلتا از روی بام
بر شانه گاوچرانی جست و چنگالش را در گردن او فرو برد و نعره گاوچران را بلند کرد.
به مجردی که مفری پیدا شد آدمها گویی از خدا خواستند و بیرون دویدند و به طرف جاده
اصلی فرار کردند. بدین طریق پنج دقیقه بیشتر از هجومشان نگذشته بود که از راهی که
آمده بودند مفتضحانه عقب نشستند، در حالیکه اردکها صداکنان دنبالشان می کردند و
ماهیچه های پاهایشان را نوک می زدند.
همه آدمها رفتند جز یکی . پشت حیاط باکسر تلاش می کرد با سمش شاگرد مهتر را که با
صورت تو گل افتاده بود برگرداند ولی پسر تکان نمی خورد. باکسر با تاثر گفت: مرده
است ،من نمی خواستم این کار را بکنم به کلی از یاد برده بودم که نعل آهنین دارم .کی
باور می کند که من در این کار تعمدی نداشته ام. سنوبال که هنوز از جراحتش خون می
چکید نعره زد: "عاطفه و دلسوزی لازم نیست ". رفیق ! جنگ ، جنگ است. فقط آدم مرده ،
آدم خوب است؟ . باکسر در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود تکرار کرد :" من نمی
خواهم جان هیچ کس حتی جان آدم را بگیر م ".
یکی از حیوانات با تعجب گفت:" پس مالی کجاست" در واقع اثری از مالی نبود، برای یک
لحظه وحشت زیادی ایجاد شد، ترس این می رفت که نکند آدمها به طریقی به او آسیب
رسانده باشند یا حتی او را با خود برده باشند.
مالی را بالاخره در آخورش در حالیکه سر را زیر یونجه ها مخفی کرده بود پیدا
کردند.از همان لحظه شلیک تفنگ فرار کرده بود. وقتی حیوانات پس از یافتن مالی
برگشتند دیدند که شاگرد مهتر که در واقع بیهوش شده بود حالش به جا آمده و به چاک
زده است.
حیوانات با هیجان بسیار دوباره گرد هم جمع شدند. هر یک با اوج صدای خویش داستان
هنرنمایی خود را در جنگ شرح می داد.بدون مقدمه جشنی به خاطر فتح و پیروزی بر پا شد.
پرچم بالا رفت و چندین بار سرود " حیوانات انگلیس " خوانده شد. بعد هم از گوسفند
کشته شده تشییع مجللی به عمل آمد و بوته خاری بر مزارش غرس شد.
سنوبال کنار قبر نطق کوتاهی ایراد کرد و به لزوم آمادگی همه حیوانات و در صورت
ضرورت به جانفشانی در راه تاکید کرد. حیوانات به اتفاق آرا تصمیم گرفتند که نشانی
نظامی به اسم نشان " شجاعت حیوانی درجه یک " داشته باشند و آن را در همان وقت و
همان جا به سنوبال و باکسر اعطا کردند. مدال برنجی بود و در واقع از یراق اسبها در
یراق خانه به دست آمده بود. قرار شد مدال یکشنبه ها و روزهای تعطیل به سینه نصب شود.
نشان "شجاعت حیوانی درجه دویی هم تهیه شد و به گوسفند کشته شده اعطا گشت . در اطراف
اسم جنگ بحث زیادی شد و بالاخره آن را جنگ گاودانی نامیدند، چون یورش از گاودانی
شروع شد. تفنگ جونز را که روی گل مانده بود با فشنگهایی که می دانستند در مزرعه به
جا مانده است به مثابه مهمات در پای چوب پرچم گذاشتند و قرار شد تفنگ را سالی دوبار
شلیک کنند یک مرتبه در دوازدهم اکتبر سالگرد جنگ گاودانی و یک مرتبه در نیمه
تابستان سالروز انقلاب.
|
نظر بازدید کنندگان