قلعه حیوانات - فصل ششم چاپ پست الكترونيكي
ادبیات - داستان بلند
نوشته شده توسط محمد علی حسین زاده یزدی   
جمعه ، 11 ارديبهشت 1388 ، 22:16

 تمام آن سال حیوانات مثل برده کار کردند اما راضی بودند و از هیچ کوشش و فداکاری مضایقه نمی کردند چون خوب می دانستند هر تلاشی می کنند به نفع خود و برای نسل آینده خودشان است نه به نفع یک دسته بشر دزد و تنبل. در تمام بهار و تابستان هفته ای شصت ساعت کار کردند و در ماه اوت ناپلئون اعلام کرد که بعداز ظهرهای یکشنبه هم کار هست. این کار داوطلبانه است اما اگر حیوانی غیبت کند جیرهاش نصف می شود.
با این وصف از بعضی کارها صرف نظر شد. خرمن به میزان سال گذشته جمع نشد و دو مزرعه چغندر به این دلیل که شخم زمین به موقع آماده نبود کشت نشد. پیش بینی می شد که در زمستان آینده زمستان سختی باشد.
آسیاب بادی با اشکالات غیرمنتظره ای مواجه شد. در خود مزرعه سنگ آهک وجود داشت، مقداری هم ماسه و سیمان از سابق در یکی از حیاطهای طویله بود، یعنی تمام مصالح ساختمانی در دسترس بود. اما مسئله ای که حیوانات در ابتدا نتوانستند حل کنند شکستن سنگ به قطعات و اندازه های متناسب بود. به نظر می رسید که تنها راه شکستن سنگ ها به وسیله کلنگ و دیلم است و این کار را هم هیچ حیوانی نمی توانست بکند چون نمی توانست روی دو پای عقب بایستد. پس از هفته ها کوشش بی حاصل یکی فکر بکری کرد،قرار شد از قوه جاذبه زمین استفاده کنند. به دور سنگ های بزرگ و صافی که به دلیل بزرگی قابل استفاده نبود طناب بستند و همه حیوانات، گاوها و اسب ها و گوسفندها، و هر حیوان دیگری که تاب نگه داشتن طناب را داشت - حتی در لحظات حساس خوکها- آن را با کندی مایوس کننده ای از دامنه به بالای تپه می کشیدند و از آنجا رها می کردند تا خرد شود.حمل و نقل سنگ پس از خرد شدن زیاد مشکل نبود.

اسب ها قطعات سنگ را در ارابه های باری حمل می کردند و گوسفندها خرده سنگها را یکی یکی می کشیدند، حتی موریل و بنجامین خود را به ارابه سبکی بسته بودند و سهمی در کار داشتند. در اواخر تابستان مقدار کافی سنگ جمع و ذخیره شد و ساختمان تحت نظارت خوکها شروع شد.
اما کار کند پیش می رفت و دشوار بود. بسیاری از اوقات یک روز تمام صرف این می شد که قطعه سنگی را بالا بکشند و تازه بعضی اوقات سنگی که از آن بالا رها می شد نمی شکست. هیچ کاری بدون وجود باکسر که نیرویش معادل مجموع نیروی بقیه حیوانات بود به ثمر نمی رسید. وقتی که سنگ می لغزید و حیوانات می دویدند الان است که خودشان هم به پایین پرت شوند و از نومیدی فریاد و فغانشان به هوا می رفت همیشه باکسر بود که خود را مقابل طناب نگاه می داشت و سنگ را متوقف می کرد. قیافه او که وجب به وجب دامنه را با زحمت می پیمود و نفس نفس می زد و با نوک سمش به زمین پنجه می کشید و دو پهلویش از عرق پوشیده بود، منظره ای بود که هر کسی را مالامال از تعجب و تحسین می کرد.
کلوور به او گوشزد می کرد که به خود زیاد فشار نیاورد اما او گوش نمی داد. از نظر او جوابگوی هر مسئله ای دو شعار "همیشه حق با ناپلئون است " و "من بیشتر کار خواهم کرد " بود.
با جوجه خروس قرار گذاشته بود صبحها به جای نیم ساعت سه ربع ساعت زودتر بیدارکند. با آنکه در این روزها کمتر فراغت داشت هر گاه فرصتی پیدا می کرد به تنهایی به کنار تپه سنگ می رفت و بدون کمک، یک بار سنگ خرد، را به نزدیک محل ساختمان حمل می کرد.
با وجود سختی کار وضع حیوانات در طول تابستان چندان بد نبود. اگر از زمان جونز قوت بیشتری نداشتند کمتر هم نداشتند. این امتیاز که باید فقط غذای خود را تهیه کنند و ناگزیر نبودند پنج آدم حریص را هم سیر کنند آنقدر مهم بود که جبران کمبودهای دیگر را می کرد. در خیلی از امور طرز کار حیوانات کاملتر و عملی تر از آدمها بود و از میزان کار می کاست. مثلا علف کنی چنان کامل صورت می گرفت که مسلما بشر از عهده اش برنمی آمد و یا چون هیچ حیوانی دزدی نمی کرد دیگر حاجتی به کشیدن دیوار و جدا کردن چراگاه از زمین کشت نبود بنابراین حفظ و نگهداری پرچین و غیره لازم نبود. معهذا وقتی تابستان سپری شد کمبودهای پیش بینی نشده ای نمودار شد.
نفت، میخ، ریسمان، بیسکویت، آهن برای نعل اسب مورد نیاز بود و هیچ کدام را نمی شد در مزرعه تهیه کرد. بعلاوه بذر و کود شیمیایی برای کشت لازم بود و ابزار مختلف و دست آخر ماشین آلات برای آسیاب بادی. هیچ کس نمی دانست اینها به چه نحو باید تهیه شود.
یک یکشنبه صبح که حیوانات برای اخذ دستور جمع شده بودند، ناپلئون اعلام داشت که سیاست جدیدی اتخاذ کرده است. از این تاریخ به بعد با مزارع مجاور داد و ستد خواهد کرد: البته نه به منظور تجارت بلکه صرفا برای به دست آوردن مواد مورد نیاز. فعلا مقداری یونجه و مقداری گندم فروخته خواهد شد و بعد اگر به پول بیشتری حاجت باشد از طریق فروش تخم مرغ، که همیشه در ولینگدن بازار دارد تامین خواهد شد.ناپلئون اضافه کرد که مرغها باید از این فداکاری که به منظور کمک و مشارکت در امر ساختمان آسیاب بادی است استقبال کنند.
یک بار دیگر حیوانات به طرز مبهمی احساس ناراحتی کردند. ارتباط نداشتن با بشر، معامله تجاری نکردن، پول به کار نبردن مگر اینها جزو تصمیمات اولین جلسه فتح و ظفر پس از اخراج جونز نبود؟ همه حیوانات این تصمیمات را به خاطر داشتند و یا لااقل تصور می کردند آنها را به خاطر دارند. آن چهار خوک جوانی که وقتی ناپلئون جلسات مشاوره را حذف کرد اعتراض کرده بودند با ترس به صدا درآمدند ولی بلافاصله با غرش سهمگین سگها لب را فرو بستند. سپس طبق معمول گوسفندان" چهار پا خوب، دو پا بد " بع بع کردند و ناراحتی آنی حیوانات تخفیف پیدا کرد.
دست آخر ناپلئون پای جلو را به علامت سکوت بلند کرد و اعلام داشت که ترتیب تمام کارها را داده است و حاجتی نیست که حیوانات با بشر تماس حاصل کنند چرا که به طور یقین نامطلوب است، خود او همه ی بار را شخصا به دوش خواهد کشید.
ویمپر نامی که مشاور حقوقی و ساکن ولینگدن است قبول کرده که رابط بین و دنیای خارج باشد و دوشنبه ها صبح برای دریافت دستور به قلعه خواهد آمد.
ناپلئون نطقش را طبق معمول با فریاد"زنده باد قلعه حیوانات!" خاتمه داد و حیوانات پس از خواندن سرود حیوانات انگلیس متفرق شدند.
بعد سکوئیلر گشتی اطراف مزرعه زد و خیال حیوانات را راحت کرد. به آنها اطمینان داد که تا کنون تصمیمی له معامله و به کار انداختن پول گرفته نشده، حتی چنین پیشنهادی هم مطرح نشده است.توهم محض است، شاید از دروغهای سنوبال باشد.
ولی سکوئیلر زیرکانه از آنها سوال کرد:"رفقا آیا مطمئن هستید که خواب ندیده اید؟ " آیا در این باره مدرکی در دست دارید؟" " آیا این مطلب جایی ثبت شده است؟" و چون به طور قطع در این باره نوشته ای در دست نبود حیوانات نیز قانع شدند که خود اشتباه کرده اند. هر دوشنبه آقای ویمپر طبق قرار به قلعه می آمد.
او مردی بود شیطان اندام و کوچک اندام که در امور جزئی مشاور حقوقی بود، ولی به حد کافی هشیار و موقع شناس بود که قبل از کسی تشخیص دهد به رابط نیازمند است و حق العمل آن قابل ملاحظه است.
حیوانات آمد و شد او را با نوعی وحشت آمیخته به نگرانی نگاه می کردند و تا سرحد امکان از او دوری می جستند. با این وصف دیدن ناپلئون چهار پا که به ویمپر امر و نهی می کرد، غرور آنها را تحریک می کرد و نگرانیها را تا حدی جبران می نمود. رابطه حیوان و انسان مثل سابق نبود.
نفرت بشر نسبت به قلعه حیوانات به قوت خودش باقی بود. بشر هنوز ایمان داشت که قلعه دیر یا زود به ورشکستگی خواهد افتاد.
راجع به آسیاب نظرشان این بود که به جایی نخواهد رسید. آدمها در میخانه ها جمع می شدند و با نقشه برای یکدیگر ثابت می کردند که آسیاب بادی خراب خواهد شد و تازه اگر خراب نشود قابل استفاده نخواهد بود.
معذلک بر خلاف میل باطنی خویش برای حیوانات که قادر به اداره امور خویش شده بودند احترامی قائل بودند. یکی از بروزات این مطلب این بود که آنها به تدریج مزرعه را به اسم می خواندند و دیگر به آن مزرعه ی مانر نمی گفتند. به علاوه از جونز هم که دیگر امیدی به برگشت به مزرعه نداشت و به قسمت دیگری رفته بود پشتیبانی نمی کردند.
سوای ویمپر بین و دنیای خارج رابط های وجود نداشت اما مراتب این شایعه وجود داشت که ناپلئون قصد دارد قرارداد قاطعی یا با آقای پیل کینگتن مالک فاکس وود یا با آقای فردریک مالک پین جفیلد ببندد ولی هیچ گاه صحبت معامله با هر دوی آنها در آن واحد در میان نبود.
همین مواقع بود که خوکها ناگهان به ساختمان مزرعه نقل مکان کردند و آنجا را قامتگاه خود ساختند. باز به نظر حیوانات رسید که روزهای اول تصمیمی جز این اتخاذ شده بود و باز سکوئیلر توانست آنها را متقاعد کند که چنان نبوده است.
گفت خوکها مغز متفکر مزرعه هستند نیاز به جای آرام و دنج دارند، به علاوه مناسب با شان پیشوا ست (اخیرا ناپلئون را با عنوان پیشوا خطاب می کرد ) در خانه ساکن باشد نه در خوکدانی.
با تمام این مراتب بعضی از حیوانات از شنیدن اینکه خوکها نه فقط غذا در آشپزخانه صرف می کنند و اطاق پذیرایی را به تفریح خود اختصاص داده اند، بلکه روی تخت هم می خوابند مضطرب و نگران بودند.
باکسر طبق معمول با شعار " همیشه حق با ناپلئون است." مطلب را درز می گرفت ولی کلوور که فکر می کرد به خاطر دارد که تختخواب صریحا تحریم شده است به انبار رفت و سعی کرد معمای هفت فرمان را که روی دیوار ثبت بود حل کند. ولی چون فقط می توانست حروف منفصل را بخواند سراغ موریل رفت و گفت "موریل ماده چهارم را برایم بخوان. در این فرمان گفته نشده که روی تخت نباید خوابید؟"
موریل با کمی اشکال آن را خواند و بالاخره گفت:" این ماده می گوید هیچ حیوانی با شمد بر تخت نمی خوابد" عجیب بود که کلوور نتوانست به خاطر بیاورد که در ماده چهارم فرمان اسمی از شمد برده شده باشد ولی این کلمه بر دیوار ثبت بود لابد چنان بوده باشد و سکوئیلر که بر حسب تصادف با سه سگ از آنجا می گذشت، توانست که قضایا را روشن کند.
گفت:"رفقا البته شنیده اید که ما خوکها در حال حاضرروی تختخواب می خوابیم و چرا که نخوابیم ؟ قطعا فکر نمی کنید که قانونی در تحریم تخت وجود دارد؟ تختخواب به طور ساده جایی است که بر آن می خوابند و اگر خوب دقت کنید متوجه می شوید که مشت کاه طویله هم تختخواب است. قانون استفاده از شمد را که اختراع انسانی است تحریم کرده است و ما شمدها را برداشته ایم و لای پتو می خوابیم. تختها کامل راحتند اما نه زیاده بر حدی که ما بعد از کارهای فکری به آن نیازمندیم. رفقا شما مسلما در مقام سلب راحتی از ما نیستید ؟ و قطعا نمی خواهید که ما چنان خسته شویم که از وظایفمان باز بمانیم ؟و به طور یقین هیچ یک از شما طالب بازگشت جونز نیست. حیوانات دوباره دراین باره به وی اطمینان دادند و دیگر در اطراف خوابیدن خوکها بر تخت سخنی به میان نیامد و حتی وقتی اعلام شد که خوکها از این پس یک ساعت دیرتر از سایر حیوانات از خواب برمی خیزند،کسی اعتراض نکرد.
در پاییز حیوانات خسته ولی خوشحال بودند. سال سختی را گذرانده بودند و پس از فروش مقداری یونجه و غله ذخیره غذایی برای زمستان چندان زیاد نبود اما آسیاب بادی همه را جبران می کرد. پس از برداشت خرمن چندی هوا خشک و صاف بود و حیوانات که فکر می کردند حتی یک وجب بالا بردن دیوارهای آسیاب بادی ارزش تحمل هر رنجی را دارد،بیش از پیش زحمت کشیدند.
باکسر حتی شب بیرون می آمد و در روشنایی ماه یکی دو ساعتی از وقت خود را صرف کار می کرد. حیوانات در لحظات فراغت دور آسیاب بادی نیمه تمام راه می رفتند استحکام و قائم بودن دیوارهای آن را تحسین می کردند و از اینکه موفق شده اند چنین بنای با عظمتی بسازند در شگفت می شدند فقط بنجامین بود که در مورد آسیاب بادی شور و شعف به خود نشان نمی داد و طبق معمول با طرز اسرارآمیزی می گفت خرها عمر طولانی دارند.
ماه نوامبر با باد سختی سر رسید و کار ساختمان به علت باران متوقف شد چون امکان ساختن سیمان نبود.
بالاخره شبی باد چنان سخت وزید که بناهای مزرعه از پی تکان خورد و از بالای بام انبار سوفالی به پایین افتاد. مرغ ها وحشتزده از خواب پریدند،چون همه صدای تفنگی را در خواب شنیده بودند و صبح که حیوانات از جایگاه خود خارج شدند دیدند که پرچم واژگون شده است و یک درخت تنومند نارون مثل تربچه از ریشه درآمده است و وقتی چشمشان به آسیاب بادی افتاد از فرط نومیدی از بیخ گلو فریاد کشیدند.
آسیاب بادی ویران شده بود. همه به محل حادثه هجوم بردند و ناپلئون که همیشه به قدم آهسته حرکت می کرد پیشاپیش همه می دوید.
ثمره ی تمام زحماتشان با خاک یکسان شده بود، سنگهایی که با رنج شکسته بودند و حمل کرده بودند در اطراف پخش شده بود.
زبان همه بند آمده بود، با حالتی مات زده به قطعات سنگهای پراکنده خیره شده بودند.
ناپلئون ساکت قدم می زد و گاه زمین را بومی کشید. دمش به نشانه فعالیت فکری زیاد، سیخ شده بود و با سرعت تکان می خورد. ناگهان گویی به نتیجه ای رسیده باشد ایستاد و گفت:" رفقا می دانید مسئول این قضیه کیست؟ آیا دشمنی راکه شبانه آمده و آسیاب ما را واژگون ساخته می شناسید؟ سنوبال! " سنوبال این کار را کرده است. این خائن، صرفا به فکر عقیم گذاشتن نقشه ما و انتقام جویی از اخراج شرم آورش، در زیر نقاب تاریکی اینجا آمده و زحمات یکساله ما را به باد داده است. " و ناگهان با غرشی رعد آسا ادامه داد" برای رفقا همین الان و در همین محل من حکم اعدام سنوبال را صادر و اعلام می کنم.
نشان "درجه دوم حیوانی " و نیم کیلو سیب جایزه هر حیوانی است که عدالت را درباره او اجرا کند و یک کیلو سیب جایزه کسی است که او را زنده دستگیر سازد!" حیوانات از اینکه موجودی، حتی سنوبال، می تواند تا این پایه بزهکار باشد سخت متاثر شدند و فریادی از خشم برآوردند و همه به این فکر افتادند که در صورت مراجعتش به چه نحو او را دستگیر سازند.
تقریبا بلافاصله رد پای خوکی در چمن پیدا شد.رد پا چند متری ادامه داشت و مثل این بود که به سوراخی در پرچین منتهی می شد. ناپلئون رد پا را بو کرد و اعلام داشت که جای پای سنوبال است و گفت احتمالا از سمت مزرعه فاک سوود آمده است.
رفقا دیگرجای درنگ نیست باید تلاش کرد. " ناپلئون پس از امتحان رد پا فریاد کشید ما از همین امروز شروع به تجدید بنای آسیاب بادی می کنیم و در سراسر زمستان اعم از اینکه آفتابی باشد یا بارانی می سازیم، تا به این خائن بد طینت بیاموزیم که به آسانی نمی توان کار ما را خنثی ساخت. رفقا به خاطر بسپارید که در نقشه من نباید هیچ تغییری راه یابد و برنامه باید در سرموعد تمام شود.
رفقا به پیش!
زنده باد آسیاب بادی!
پاینده باد !"
 

نظر بازدید کنندگان

نام *
وب سایت
کد   
ارسال پیام
 

English Arabic Chinese (Simplified) French German Italian Japanese Korean Russian Turkish
تعداد مطالب : 196