قلعه حیوانات - فصل هفتم چاپ پست الكترونيكي
ادبیات - داستان بلند
نوشته شده توسط محمد علی حسین زاده یزدی   
شنبه ، 12 ارديبهشت 1388 ، 17:18

زمستان سخت بود.هوای طوفانی، به دنبال برف و بوران داشت و بعد یخبندان شدیدی که تا فوریه ادامه پیدا کرد. حیوانات تا آنجا که ممکن بود در تجدید بنای آسیای بادی می کوشیدند، چون کاملا از توجه دنیای خارج به مسئله آگاه بودند و می دانستند عدم موفقیت آنها و تاخیر در ساختمان آسیاب بادی سبب کامیابی و خشنودی بشر حسود خواهد شد.
آدمها از روی بغض می گفتند که موجب خرابی آسیاب سنوبال نیست:می گفتند دلیلش نازک بودن دیوارهاست.حیوانات با آنکه این حرف را قبول نداشتند، مصمم شدند دیوارها را به جای هیجده اینچ(حدود 45 سانتی متر) سابق به ضخامت سه فوت(حدود 90 سانتی متر) بسازند. طبعا به سنگ بیشتری نیاز بود.مدت مدیدی سنگها زیر توده برف بود و کار پیش نمی رفت.در هوای سرد ولی آفتابی بعد از برف مختصر پیشرفتی حاصل شد. ولی کار جانفرسا بود و حیوانات مثل قبل،امیدوار نبودند.همیشه سردشان بود و معمولا گرسنه بودند. فقط باکسر و کلوور خود را به دست یاس و نومیدی نسپردند. سکوئیلر خطابه های غرایی درباره لذت خدمت و شان کار ایراد می کرد، اما حیوانات از قدرت باکسر و فریاد خاموش نشدنی او که " بیشتر کار خواهم کرد " دلگرمی بیشتری می یافتند.
در ژانویه آذوقه کم آمد.جیره غله به میزان معتنابهی تقلیل یافت و اعلام شد که به هر یک، یک عدد سیب زمینی برای جبران کمبود غله داده خواهد شد. بعد کاشف به عمل آمد که قسمت اعظم سیب زمینی که زیر خاک انبار شده بود به علت اینکه روی آن را خوب نپوشانده بودند فاسد شده است. جز معدودی از آن بقیه نرم و بیرنگ شده بود. گاه چند روز متوالی حیوانات چیزی جز پوشاله و چغندر گاو نمی خوردند. با قحطی فاصله ای نداشتند.
پنهان نگاه داشتن اوضاع از دنیای خارج امری حیاتی بود.خرابی آسیاب بادی آدم ها را گستاخ کرده بود و دروغ های تازه ای راجع به قلعه حیوانات رواج می دادند. بار دیگر شایع شده بود که حیوانات از قحطی و ناخوشی در شرف مرگند و دائما با هم می جنگند و به همنوع خوری و بچه خوری افتاده اند. ناپلئون که به خوبی از نتایج بد برملا شدن وضع کمبود آذوقه آگاه بود، از وجود آقای ویمپر استفاده کند و اخباری که شایعات را خنثی سازد منتشر کند. حیوانات تا این تاریخ با آقای ویمپر که هفته ای یکبار به قلعه حیوانات می آمد تقریبا تماسی نداشتند:ولی حالا چند تایی که اکثرشان گوسفند بودند انتخاب شده بودند که به طور تصادف به گوش ویمپر برسانند که میزان جیره افزایش یافته است. به علاوه ناپلئون دستور داد که پیت های تقریبا خالی آذوقه را تا نزدیک لبه آن از شن کنند، و روی آنها را با تتمه آذوقه بپوشانند. در موقعیت مناسبی ویمپر را به انبار بردند و پیتهای آذوقه را به رخش کشیدند. ویمپر اغفال شد و مرتبا به دنیای خارج گزارش می داد که در قلعه حیوانات کمبود آذوقه نیست.
با وجود این در اواخر ژانویه مسلم شد که باید مقداری غله از جایی تهیه شود. در این روزها ناپلئون کمتر آفتابی می شد و تمام وقتش را در ساختمان مزرعه که درهای آن را سگ های هیولایی محافظت می کردند می گذراند و اگر خارج می شد با تشریفات و همراهی اسکورتی، متشکل از شش سگ بود که نزدیک به او حرکت می کردند و به هر که به او نزدیک می شد می غریدند. صبح های یکشنبه هم دیگر حاضر نمی شد و دستوراتش را به وسیله یکی از خوکها،بیشتر سکوئیلر،ابلاغ می کرد.
یکی از یکشنبه ها سکوئیلر اعلام داشت: مرغها که دوباره آماده تخم گذاشتن هستند باید تخمها را تحویل دهند. ناپلئون به وسیله ویمپر قراردادی برای فروش چهارصد تخم مرغ در هفته را پذیرفته بود. قیمت تخم مرغها،غله و قوت مورد نیاز مزرعه را تا تابستان و رسیدن اوضاع مساعدتر تامین می کرد. وقتی مرغها این مطلب را شنیدند غلغله وحشتناکی راه انداختند. احتمال لزوم چنین فداکاری قبلا اعلام شده بود ولی آنها باور نمی کردند که ممکن است روزی عملی شود. مرغها خود را آماده کرده بودند تا در بهار کرچ بشوند و گرفتن تخمها را در این موقع جنایت محض می دانستند. از زمان اخراج جونز برای اولین بار شبه انقلابی پیش آمد. مرغها، تحت رهبری سه مرغ اسپانیایی، جدا در مقام این برآمدند که خواست ناپلئون را خنثی سازند. به این منظور بر شیب سقفها تخم می کردند و در نتیجه تخمها به زمین می افتاد و می شکست.
ناپلئون به سرعت و بیرحمانه دست به کار شد.دستور داد جیره مرغها را قطع کنند و حکم کرد هر حیوانی که به آنان حتی یک دانه برساند محکوم به مرگ خواهد شد. سگ ها مراقب بودند که دستورات اجرا شود. مرغها پنج روز مقاومت کردند ولی بعد تسلیم شدند و برای تخم گذاری به لانه های خود برگشتند. در این فاصله نه مرغ تلف شدند. اجسادشان در باغ میوه دفن شد و شایع کردند که مرغها از بیماری خروسک مرده اند. ویمپر از این ماجرا چیزی نشنید و تخم مرغها در موعد معین تحویل شد و ماشین باربری بقالی هفته ای یک بار برای بردن تخمها به مزرعه می آمد.
در این مدت از سنوبال خبری و اثری نبود. چنین شایع بود که او در یکی از دو مزرعه مجاور، فاکس وود یا پینچ فیلد، مخفی است. روابط ناپلئون با زارعین مجاور کمی از پیش بهتر بود. مقداری الوار از ده سال قبل که درختها را انداخته بودند در حیاط، انبار شده بود و حالا کاملا خشک و مناسب بود. ویمپر به ناپلئون پیشنهاد کرد الوارها را بفروشد، آقای پیل کینگتن و آقای فردریک هر دو طالب خرید بودند. ناپلئون مردد بود که کدام را انتخاب کند. هر وقت به نظر می آمد که قصد معامله با فردریک را دارد اعلام می شد که سنوبال در فاکس وود مخفی است و هر زمان که به معامله با پیل کینگتن متمایل می شد شایع می گشت که سنوبال در پین چفیلد است.
ناگهان در اوایل بهار مسئله وحشتناکی کشف شد :سنوبال شبها مخفیانه به مزرعه آمد و شد می کرد! این خبر طوری حیوانات را مضطرب ساخت که شبها خوابشان نمی برد.شایع بود که او هر شب زیر نقاب تاریکی به مزرعه می آید و مرتکب انواع و اقسام کارهای زشت می شود.غله می دزد،سطل شیر را واژگون می کند، بذرها را لگدمال می کند و جوانه درخت های میوه را می جود.رسم بر این شده بود که هر وقت خرابکاری پیش می آمد به سنوبال مربوطش می کردند.اگر شیشه پنجره ای می شکست با راه آبی مسدود می شد می گفتند که سنوبال شبانه آمده و مرتکب آن شده است، وقتی کلید انبار آذوقه گم شد تمام حیوانات مزرعه متقاعد بودند که سنوبال آن را در چاه انداخته است.و عجیب اینکه حتی بعد از آن که کلید را اشتباها زیر کیسه آذوقه گذاشته بودند پیدا کردند باز هم به اعتقاد خود باقی بودند. ماده گاوها متفقا می گفتند که سنوبال مخفیانه و شبانه به جایگاه آنان می رود و آنها را در عالم خواب می دوشد. شایع بود موش های صحرایی که در زمستان اسباب زحمت شده بودند هم با سنوبال هم دستند.
ناپلئون مقرر داشت که نسبت به فعالیتهای سنوبال رسیدگی دقیقی به عمل آید. در حالیکه سگها در ملازمتش و دیگر حیوانات به لحاظ احترام با کمی فاصله دنبالش بودند خارج شد و از قسمتهای مختلف تفتیش کامل به عمل آورد.هر چند قدم می ایستاد و زمین رابرای یافتن رد سنوبال بو می کرد.تمام زوایای طویله، گاودانی، لانه های مرغ و باغچه را بو کشید و تقریبا همه جا رد سنوبال را پیدا کرد. پوزه پهنش را به خاک می مالید چند نفس عمیق می کشید و با صدایی وحشتناک اعلام و به اسم سنوبال می کرد "سنوبال! اینجا بوده! بویش را می شناسم"، سگها دندان نشان می دادند و غرشی می کردند که خون را در بدن منجمد می کرد.
حیوانات کاملا خود را باخته بودند. به نظر می آمد که سنوبال اثری است نامرئی که تمام فضا را احاطه کرده و آنها را به هر خطری تهدید می کند. هنگام شب سکوئیلر همه را جمع کرد و در حالیکه از وجانتش وحشت می بارید گفت مطلب مهمی است که باید بگوید.
رفقا مطلب فوق العاده وحشتناکی کشف شده است و در حالی که جهش های کوتاه عصبی می کرد فریاد کشید: "سنوبال خود را به فردریک مالک پین چفیلد که قصد دارد به ما حمله کند و مزرعه ما را بگیرد فروخته است"! قرار است در وقت حمله سنوبال راهنمای او باشد. موضوع از این هم بدتر است. ما تصور می کردیم دلیل تمرد سنوبال خودخواهی و جاه طلبی اوست ولی رفقا ما در اشتباه بودیم. علت اصلی تمردش رامی دانید؟ او از همان ابتدا با جونز هم پیمان بود و در تمام مدت عامل مخفی او بود. تمام این مطالب از روی مدارک کتبی که از او به جا مانده است و ما اخیرا کشف کرده ایم ثابت شده است. به عقیده من این موضوع مطالب بسیاری را روشن می کند. رفقا!مگر خود ما ندیدیم که در جنگ گاودانی چقدر کوشش کرد-خوشبختانه بی نتیجه- که ما شکست بخوریم؟" حیوانات گیج و مبهوت شده بودند. این دیگر بالاتر و بدتر از داستان تخریب آسیاب بود. چند دقیقه طول کشید تا به کنه گفته سکوئیلر پی بردند. به یاد داشتند و یا فکر می کردند که به یاد دارند که سنوبال در جنگ گاودانی پیشاپیش همه حیوانات حمله کرد و حیوانات متفرق را گردآورد و به حمله تشویق کرد یک لحظه، حتی وقتی که ساچمه های تفنگ جونز پشتش را مجروح کرده بود، نایستاد. ابتدا کمی مشکل بود این کارها را با طرفداری از جونز منطبق کرد. حتی باکسر که سوال نمی کرد متحیر بود. نشست و پاهای جلو را زیر بدنش تا کرد چشمانش را بست و با کوشش بسیار افکارش را منظم کرد. گفت: من باور نمی کنم. من خودم دیدم که سنوبال در جنگ گاودانی با شجاعت جنگید. مگر خود ما بلافاصله پس از جنگ به او نشان شجاعت حیوانی درجه یک ندادیم؟"
سکوئیلر در پاسخ گفت:"رفیق اشتباه کردیم. حالا-از روی مدارک محرمانه ای که بدست آورده ایم می فهمیم که او می خواسته است ما را گمراه کند ". باکسر گفت: "ولی او زخمی شد و ما همه دیدیم که از جراحتش خون جاری است."
سکوئیلر فریاد کشید:"این هم قسمتی از نقشه بود! تیر جونز فقط مختصر خراشی ایجاد کرد.اگر شما می توانستید بخوانید من این مطلب را از روی نوشته خودش به شما نشان می دادم. نقشه شان این بود که سنوبال در موقع حساس علامت عقب نشینی دهد و مزرعه را به دشمن واگذار کند. و تا حدی هم موفق شد- یعنی رفقا می توانم بگویم که اگر شجاعت رهبرما رفیق ناپلئون نبود او در توطئه خود کاملا موفق می شد.مگر به خاطر ندارید درست وقتی که جونز و کسانش در داخل حیاط بودند چطور سنوبال پشت کرد و فرار کرد و عده ای از حیوانات هم به دنبالش رفتند؟ و آیا باز به خاطر ندارید درست لحظه ای که همه را وحشت گرفته بود و چنین به نظر می رسید که همه چیز از دست رفته است، رفیق ناپلئون با فریاد " مرگ بر بشریت " جلو شتافت و دندان هایش را به پای جونز فرو برد؟" سکوئیلر از سمتی به سمتی پرید و با صدای بلند گفت"رفقا این را که حتما به خاطر دارید؟ "
وقتی سکوئیلر قضایا را این قدر دقیق ترسیم کرد به نظر حیوانات آمد که همه را به خاطر دارند.به هر حال فرار سنوبال را در لحظه بحرانی جنگ به یاد آوردند.اما باکسر هنوز قانع نشده بود.
بالاخره گفت:"من باور نمی کنم سنوبال از ابتدا خائن بوده است.آنچه بعدا کرده امر دیگری است. ولی من ایمان دارم که او در جنگ گاودانی رفیق خوبی بوده است."
سکوئیلر در حالیکه شمرده و محکم صحبت می کرد گفت:"رفیق، رهبر ما رفیق ناپلئون ، قاطعا، بله قاطعا ،اعلام داشته است که سنوبال از ابتدا،بله حتی از قبل از آنکه فکر انقلاب در سر باشد عامل جونز بوده است."
باکسر گفت:"خوب پس قضیه صورت دیگری پیدا کرد!البته اگر رفیق ناپلئون چنین می گوید حتما صحیح است."
سکوئیلر فریاد کشید "رفیق! حالا با دید صحیح قضایا را می بینی "!، ولی با چشمان کوچک درخشانش نگاه زشتی به باکسر انداخت. برگشت که برود ولی مکثی کرد و به طرز موثری اضافه کرد:"به همه حیوانات این مزرعه هشدار می دهیم که چشمان خود را کاملا باز کنند.برای اینکه شواهد موجود به ما نشان می دهد که در همین لحظه و در بین ما عده ای از عمال مخفی سنوبال هستند."
چهار روز بعد هنگام عصر ناپلئون دستور داد که حیوانات در حیاط جمع شوند. وقتی که همه حاضر شدند ناپلئون، که هر دو نشانش را (این اواخر نشان شجاعت درجه یک حیوانی و نشان درجه دو حیوانی به خود اعطا کرده بود) به سینه داشت با نه سگ غول پیکرش که اطراف وی جست و خیز می کردند و با غرش خود ستون فقرات حیوانات را به لرزه می انداختند، ظاهر شد.همه حیوانات برجای خود ساکت ایستاده و از ترس سر به گریبان داشتند گویی از پیش می دانستند که امر وحشتناکی در شرف وقوع است.
ناپلئون ایستاد و با ترشرویی نظری به حضار انداخت،سپس زوزه بلندی کشید. با آن صدا سگها جلو پریدند و گوش چهار خوک را گرفتند و آنها را که از درد و وحشت می نالیدند جلو پای ناپلئون انداختند.از گوش خوکها خون می چکید، و سگها از بوی خون هار شدنده بودند. در بهت و تعجب عمومی سه تا از سگها به طرف باکسر پریدند. باکسر که حمله سگها را دید سم عظیمش را به کار انداخت لگدش در میان هوا به یکی از آنها اصابت کرد و او را نقش زمین کرد و سگ ملتسمانه به ناله افتاد و دوتای دیگر دمشان را لای پا گذاشتند و فرار کردند. باکسر به ناپلئون چشم دوخت تا بداند سگ را رها سازد یا زیر پا له کند. ناپلئون خطوط چهره اش تغییر کرد و با تندی به باکسر امر کرد که سگ را رها کند. به مجردی که باکسر سمش را بلند کرد سگ زخمی زوزه کنان دزدانه گریخت.
همهمه خوابید. چهار خوک در حالیکه از وحشت می لرزیدند و از تمام خطوط چهره شان آثار گناهکاری خوانده می شد در انتظار بودند. ناپلئون به آنان گفت که به جنایات خود اعتراف کنند. خوکها همان چهار خوکی بودند که وقتی ناپلئون جلسات یکشنبه را موقوف ساخت اعتراض کردند. هر چهار خوک اعتراف کردند که از زمان اخراج سنوبال مخفیانه با او در تماس بوده اند و در تخریب آسیاب بادی به او کمک کرده اند و توافق کرده اند که مزرعه را تسلیم فردریک کنند. اضافه کردند که سنوبال به طور خصوصی به آنها اعتراف کرده است که از سالها پیش عامل مخفی جونز بوده است.
وقتی اعترافات تمام شد سگها بی درنگ گلوی خوکها را پاره کردند و ناپلئون با صدای وحشتناکی پرسید آیا حیوان دیگری هست که مطلبی برای اعتراف داشته باشد. سه مرغ اسپانیایی که مسئول طغیان مرغها در مورد تخم مرغها بودند جلو آمدند و گفتند که سنوبال در عالم خواب بر آنها ظاهر شده است و آنها را اغوا کرده که از اوامر ناپلئون سرپیچی کنند. آنها نیز کشته شدند. بعد غازی جلو آمد و اعتراف کرد که در خرمن برداری سال گذشته مخفیانه شش ساقه گندم دزدیده و شبانه خورده است. بعد گوسفندی اعتراف کرد که در آب استخر شاشیده است می گفت این عمل را به پافشاری سنوبال کرده است. سپس دو گوسفند دیگر اقرار کردند که قوچ نری را که از فداییان ناپلئون بوده موقعی که سرفه می کرده، آنقدر دوانده اند که مرده است.همه در همان محل به قتل رسیدند.
اعترافات و مجازات آنقدر ادامه یافت تا از کشته پشته ای جلو پای ناپلئون ساخته شد و هوا از بوی خون سنگین گشت. از زمان جونز چنین وضعی دیده نشده بود.
وقتی کار تمام شد، بقیه حیوانات، غیر از خوکها و سگها، با هم به بیرون خزیدند. همه هراسان و پریشان بودند و نمی دانستند که جنایت حیوانات در همدستی با سنوبال تکان دهنده تر است یا کیفر بی رحمانه ای که شاهدش بودند. قدیم از این مناظر خونین و به همین مقدار رقت انگیز زیاد دیده بودند، ولی به نظر همه چنین می رسید اتفاق اخیر که بین خودشان واقع شده بود از اتفاقات قبلی وحشتناکتر است. از روزی که جونز مزرعه را ترک گفته بود تا امروز هیچ حیوانی حیوان دیگر را نکشته بود. حتی موشی هم کشته نشده بود. حیوانات به سمت آسیاب نیمه تمام راه افتادند و کلوور، موریل، بنجامین، گاوان، گوسفندان، غازها و مرغها، یعنی همه جز گربه که درست قبل از صدور دستور ناپلئون در مورد اجتماع حیوانات غیبش زده بود، نزدیک به هم نشستند، گویی نیاز به گرمای یکدیگر دارند. مدتی همه ساکت بودند.تنها باکسر ایستاده بود، با ناراحتی از این سو به آنسو حرکت می کرد و دم سیاه بلندش را به پهلوهایش می زد و گاه شیهه کوتاهی از تعجب می کشید.
بالاخره گفت:"هیچ سر در نمی آورم. هرگز باور نمی کردم که چنین اتفاقاتی در مزرعه ما پیش بیاید، حتما عیب و نقص در خود ماست.تنها راه حلی که بنظرم می رسد این است که باید بیشتر کار کرد.از امروز من صبحها یک ساعت تمام زودتر از خواب بلند می شوم." و با قدمهای سنگین به طرف سنگها رفت و دوباره سنگ جمع کرد و به محل آسیاب برد، بعد استراحت کرد.
حیوانات بی آنکه حرفی بزنند دور کلوور را گرفتند وخود را به او چسباندند. از روی تپه قسمت اعظم چراگاه را که تا جاده اصلی کشیده می شد، مزرعه یونجه، جنگل کوچک، استخر آب، مزارع شخم شده را که در آنها محصول پر پشت سبز گندم سال نو نیش زده بود، و شیروانی های قرمز رنگ عمارات مزرعه را که دود از بخاری آن متصاعد بود،همه را می دیدند،یکی از روزهای روشن بهاری بود. سبزه ها و پرچینها با اشعه خورشیدی که بر سطح آنها تابیده بود طلایی می زد. حیوانات با تعجب وشگفتی خاصی به خاطر آوردند که وجب به وجب این مزرعه، که هرگز تاکنون چنین مطبوع مصفا به نظر آنان نرسیده بود از آن خودشان است. کلوور به اطراف تپه چشم دوخت و اشک در چشمانش حلقه زد. اگر می توانست افکارش را بیان کند قطعا می گفت که از تلاشی که برای راندن آدمها کردند هدف این نبود. منظور از انقلابی که میجر پیر تخمش را در ذهن آنها کاشت وحشت و کشتار نبود. اگر خود او تصویری از آینده را مجسم می کرد، تصویری بود از اجتماع حیوانات در امن از گرسنگی و شلا ق، در تساوی، و هرکس فراخور ظرفیت خود کار می کرد و قوی حامی ضعیف بود، همانطور که خود او در شب نطق میجر جوجه مرغابی ها را محافظت کرده بود. در عوض نمی دانست چرا- به روزی افتاده بودند که کسی از وحشت سگهای درنده جرات اظهار نظر نداشت و ناظر تکه پاره شدن دوستانش و شاهد اعترافات آنها به جنایاتشان بودند.فکر طغیان در سرش نبود. می دانست با تمام شرایط موجود وضعشان بهتر از زمان جونز است،و مهمترین کار جلوگیری از بازگشت بشر است. می دانست باید وفادار بماند، بیشتر کار کند،دستورات را اجرا کند و پیشوایی ناپلئون را قبول داشته باشد. اما هدف از رنجی که او و سایر حیوانات برده بودند این نبود. به این منظور نبود که آسیاب بادی را ساخته بودند و خود را هدف گلوله های جونز قرار داده بودند.افکار کلوور این بود،هر چند قادر به بیانش نبود.
بالاخره احساس کرد خواندن سرود " حیوانات انگلیس " تاحدی می تواند جایگزین کلماتی شود که از عهده ادایش بر نمی آید و لذا شروع به خواندن سرود کرد. حیوانات دیگر که گرد وی نشسته بودند با او هم صدا شدند و سه بار آن را پیاپی با هماهنگی تمام ولی آهسته و با لحنی پرسوز خواندند.هرگز این سرود را این گونه نخوانده بودند.
تازه دور سوم را تمام کرده بودند که سکوئیلر همراه دو سگ رسید و معلوم بود برای گفتن مطلب مهمی آمده است. اعلام کرد که طی امریه رفیق ناپلئون سرود "حیوانات انگلیس" منسوخ گردید.از این تاریخ به بعد خواندن آن ممنوع است.
حیوانات یکه خوردند.
موریل فریاد کشید: "چرا؟"
سکوئیلر آمرانه گفت:"رفیق، به این دلیل که دیگر حاجتی به آن نیست. سرود " حیوانات انگلیس " سرود انقلاب بود و در حال حاضر انقلاب به ثمر رسیده است و مجازات خائنین آخرین قسمت آن بود. دشمن اعم از داخلی و خارجی شکست خورده است.در آن سرود، ما تمایلات خود را برای داشتن روزهای بهتر و زندگی بهتر بیان می کردیم و حالا که روز بهتر و زندگی بهتر داریم دیگر این سرود معنا ندارد هر چند حیوانات ترسیده بودند،ولی چند تایی قصد اعتراض داشتند، منتها گوسفندان را شروع کردند بع بع " چهارپا خوب، دوپا بد " و مجال بحث پیش نیامد. بدین طریق دیگرسرود "حیوانات انگلیس " شنیده نشد و به جای آن می نی ماس شاعر، شعری ساخت که مطلع آن این بود، هرگز از من به تو آسیبی نخواهد رسید! و این سرود هر یکشنبه صبح پس از برافراشتن پرچم خوانده می شد. اما به نظر حیوانات نه کلمات و نه آهنگ آن به پایه سرود "حیوانات انگلیس " نمی رسید.

نظر بازدید کنندگان

نام *
وب سایت
کد   
ارسال پیام
 

English Arabic Chinese (Simplified) French German Italian Japanese Korean Russian Turkish
تعداد مطالب : 196