| قلعه حیوانات - فصل اول |
|
|
| ادبیات - داستان بلند |
| نوشته شده توسط محمد علی حسین زاده یزدی |
| چهارشنبه ، 30 مرداد 1387 ، 14:43 |
|
آقای جونز مالک مزرعه مانر به اندازه ای مست بود که شب وقتی در مرغدانی را قفل کرد از یاد برد که منفذ بالای آن را هم ببندد. تلوتلو خوران با حلقه نور فانوسش که رقص کنان تاب می خورد سراسر حیاط را پیمود،کفشش را پشت در از پا بیرون انداخت و آخرین گیلاس آبجو را از بشکه آبدارخانه پرکرد و افتان وخیزان به سمت اتاق خواب که خانم جونز در آنجا در حال خروپف بود و رفت.
آقای جونز مالک مزرعه مانر به اندازه ای مست بود که شب وقتی در مرغدانی را قفل کرد
از یاد برد که منفذ بالای آن را هم ببندد. تلوتلو خوران با حلقه نور فانوسش که رقص
کنان تاب می خورد سراسر حیاط را پیمود،کفشش را پشت در از پا بیرون انداخت و آخرین
گیلاس آبجو را از بشکه آبدارخانه پرکرد و افتان وخیزان به سمت اتاق خواب که خانم
جونز در آنجا در حال خروپف بود و رفت. به محض خاموش شدن چراغ اتاق خواب ، جنب وجوشی در مزرعه افتاد.در روز دهان به دهان گشته بود که میجر پیر، خوک نر برنده جایزه نمایشگاه حیوانات، شب گذشته خواب عجیبی دیده است و م یخواهد آن را برای سایر حیوانات نقل کند، مقرر شده بود به محض اینکه خطر آقای جونز در میان نباشد همگی در انبار بزرگ تجمع کنند. میجر پیر (همیشه او را به این نام صدا می کردند،گر چه به اسم زیبای ویلینگدن در نمایشگاه شرکت کرده بود) آنقدر در مزرعه مورد احترام بود که همه حاضر بودند ساعتی از خواب خود را وقف شنیدن حرفهای او کنند. در یک سمت طویله بزرگ در محل مرتفع سکو مانندی میجر در زیر فانوسی که به تیر آویزان بود روی بستری از کاه لمیده بود.دوازده سال از عمرش می رفت و اخیرا کمی تنومند شده بود معهذا خوک باعظمتی بود، و با اینکه دو دندان نیشش هیچگاه کنده نشده بود ظاهری مهربان و مجرب داشت . دیری نپایید که سایر حیوانات به تدریج آمدند و هر دسته به شیوه خاص خود در محلی قرار گرفت . اول سگها. بلوبل و جسی و پی نچر آمدند و بعد خوکها که جلو سکو روی کاه مستقر شدند.مرغها روی لبه پنجره نشستند و کبوترها با لزنان بر تیرهای سقف جای گرفتند، گوسفندان و گاوها پش تسر خوکها دراز کشیدند و مشغول نشخوار شدند. دو اسب ارابه ، باکس ر و کلوور با هم آهسته وارد شدند، سمهای بزرگ پشم آلوی خود را از ترس آنکه مبادا حیوان کوچکی زیر کاه پنهان باشد بااحتیاط بر زمین می گذاشتند. کلوور مادیانی بود فربه و میانسال با حالتی مادرانه که بعد از به دنیا آمدن چهارمین کره اش هرگز ترکیب و اندام اولیه اش را باز نیافته بود.باکسر حیوان بسیار درشتی بود، بلندیش هیجده دست بود و قدرتش معادل قوه دو اسب معمولی . خط سفید رنگ پایین پوزه اش به او ظاهر احمقانه ای داده بود و حقیقت مطلب اینکه در زمره زیرکهای درجه یک نبود، ولی به دلیل ثبات و نیروی فو قالعاده اش در کار مورد احترام همه بود. پس از اسبها موریل بزسفید، و بنجامین الاغ وارد شدند.بنجامین سالخورده ترین و بدخلقترین حیوان مزرعه بود. کم حرف می زد و اگر سخنی می گفت تلخ و پرکنایه بودمثلا می گفت : خدا به من دم عطا کرده که مگسها را برانم ولی کاش نه دمی می داشتم و نه مگسی آفریده شده بود. بین همه حیوانات مزرعه او تنها حیوانی بود که هیچ وقت نمی خندید و اگر علت را می پرسیدند می گفت :چیز خنده داری نمی بینم .معذلک بی آنکه نشان دهد به باکسر ارادتی داشت . این دو یکشنب هها را بی آنکه حرفی بزنند در کنار هم در چمنزار پشت باغ میوه به چرا می گذراندند. دو اسب تازه جابجا شده بودند که یکدسته جوحه مرغابی ، که مادرشان را از دست داده بودند،جیرجیرکنان دنبال هم وارد شدند، واز ای نسو به آ نسو پی جایی گشتند که زیر پا لگدمال نشوند.کلوور با دو پای جلوی بزرگ خود برای آنان حصار مانندی ساخت و آنها میان آن آشیان گرفتند و فورا به خواب رفتند. در آخرین لحظه مالی مادیان خل سفید قشنگ که درشکه تک اسبه آقای جونز را می کشید در حالیکه حبه قندی م یجوید با نازو ادا وارد شد، در محلی نسبتا جلو نشست و مشغول وررفتن با یال سفیدش شد، به این امید که به روبان قرمزی که به آن بافته شده بود توجه شود. بعد از همه گربه آمد که طبق معمول برای پیدا کردن گرمترین جا به اطراف نظری انداخت و بالاخره خود را با فشار میان باکسر و کلوور جا کرد ودر آن جا با خاطری آسوده به خرخر پرداخت و یک کلمه هم از سسخنرانی میجر را نشنید. جز موزز زاغ اهلی که برشاخه درختی پشت در خوابیده بود همه حیوانات حاضر بودند. وقتی میجر متوجه شد که همه مستقر شده اند و منتظرند، سینه را صاف و چنین شروع کرد. "رفقا، همه راجع به خواب عجیبی که شب قبل دیده ام شنیده اید.راجع به خود خواب "بعد صحبت می کنم . مطلب دیگری است که باید قبلا بگویم . فکر نمی کنم ، رفقا، که من بیش از چند ماهی بین شما باشم و حس می کنم موظفم تجاربی را که به دست آورده ام پیش از مرگ با شما در میان بگذارم. من عمر درازی کرده ام و در طویله مجال بسیاری برای تفکر داشته ام ،و تصور می کنم می توانم ادعا که به اندازه هر حیوان زنده ای به ماهیت زندگی در این عرصه دنیا آشنایی دارم.در این زمینه است که ". می خواهم با شما صحبت کنم رفقا، ماهیت زندگی از چه قرار است ؟باید اقرار کرد که حیات ما کوتاه است ،پرمشقت " است و نکبت بار است . به دنیا می آییم ، جز قوت لایموتی نداریم و از بین ما آنها که قادر به کاریم تا آخرین رمق به کار گمارده می شویم ،و به مجردی که از حیض انتفاع " . بیفتیم بابی رحمی تمام قربانی می شویم. هیچ حیوانی در انگلستان مزه سعادت و فراغت را از یک سالگی به بالا نچشیده است.هیچ حیوانی در انگلستان آزاد نیست. زندگی یک حیوان فقر و بردگی است: این حقیقتی است غیر قابل انکار آیا چنین وضعی در واقع لازمه نظام طبیعت است ؟ آیا این به این دلیل است که این سرزمین آنقدر فقیراست که نمی تواند به ساکنینش زندگی مرفهی عطا کند؟ رفقا نه ، هزار مرتبه نه! خاک انگلستان حاصلخیز و آب وهوایش مساعد است و استعداد تهیه موادغذایی فراوان برای تعدادی خیلی بیش از حیواناتی که اکنون در آن ساکنند دارد. همین مزرعه ما می تواند ازدوازده اسب ، بیست گاو و صدها گوسفند نگاهداری و پذیرایی کند،طوری که همه آنان در رفاه به سر برند، چنان رفاهی که تصور آن هم در حال حاضر از ما دور است .پس چطور است که مابا این نکبت زندگی می کنیم ؟ علتش این است که تقریبا تمام دسترنج کار ما به دست بشر ربوده می شود. آری رفقاجواب تمام مسایل حیاتی ما در یک نکته نهفته است و این نکته به یک کلمه بشر خلاصه می شود. بشر یگانه دشمن واقعی ماست. بشر را از صحنه دور سازید، ریشه گرسنگی و بیگاری برای ابد خشک می شود. "بشر یگانه مخلوقی است که مصرف می کند و تولید ندارد.نه شیر می دهد، نه تخم می کند.ضعیفتر از آن است که گاو آهن بکشد و سرعتش در دویدن به حدی نیست که خرگوش بگیرد.معذلک ارباب مطلق حیوان است. اوست که آنها را به کار می گمارد و از دسترنج حهصله فقط آنقدر به آنها می دهد که نمیرند و بقیه را تصاحب می کند.کار ماست که زمین را کشت می کند و کود ماست که آن را حاصلخیز می سازد،با این وصف ما حیوانات صاحب چیزی جز پوست خودمان نیستیم . شما ای گاوانی که جلو من ایستاده اید، سال گذشته چندهزار گالن شیر داده اید و بر سرآن شیر که باید صرف تقویت گوسال ههای شما می شد چه آمد؟هر قطره آن از حلقوم دشمنان ما پایین رفت. شما ای مرغان در همین سال گذشته چقدر تخم کرده اید؟و چندتای آن جوجه شد؟ بقیه تمام به بازار رفت تا برای جونز و کسانش پول گردد و تو کلوور چهار کرهای که بایستی سرپیری عصای دست و سبب نشاط خاطرتو باشند کجا هستند؟ همه در یکسالگی فروخته شدند و تو دیگر هرگز آنها را نخواهی دید. در ازا چهار کره و جان کندن دایم در مزرعه جز جیره غذا و گوشه طویله چه داشته ای؟" تازه نمی گذارند این زندگی نکبتبار به حد طبیعی خود برسد. از لحاظ خودم " شکایتی ندارم، چه من از جمله خوشبختها بوده ام . دوازده سال عمر کرده ام و متجاوزاز چهارصد توله آورده ام .زندگی طبیعی هر خوکی چنین است . اما هیچ حیوانی نیست که بالاخره از لبه تیغ رهایی پیدا کند. شما توله خوکهای پرواری که جلوی من نشسته اید در خلال یک سال همه روی تخته سلاخی ضجه تان به عرش خواهد رفت .این مصیبت بر سر همه ما، گاوان و خوکان ،مرغان و گوسفندان خواهد آمد.حتی اسبان و سگان هم سرنوشت بهتری ندارند. تو باکسر، روزی که عضلات نیرومندت قدرت خود را از دست بدهند جونز تو را به سلاخی م یفروشد تا سرت را از تن جدا سازد و برای سگهای شکاری بپزد. تازه سگهاهم وقتی پیر شدند جونز اجری به ". گردنشان می بندد و در نزدیکترین برکه غرقشان م یکند بنابراین رفقا! یا مثل روز روشن نیست که تمام نکبت این زندگی ما از ظلم بشری " سرچشمه گرفته ؟ بشر را از میان بردارید و مالک دسترنج خود شوید.فقط از آن پس می توانیم آزاد و ثروتمند گردیم . چه باید بکنیم ؟ بسیار ساده است باید شب و روز، جسما و روحا برای انقراض نسل بشر تلاش کنیم. رفقا! پیامی که من برای شما آورد هام انقلاب است! من نمیدانم این انقلاب کی عملی خواهد شد، شاید ظرف یک هفته شاید بیش از یکصد سال ،اما به همان اطمینانی که این کاه را زیر پای خود می بینم قطع و یقین دارم که دیر یا زود عدالت اجرا خواهد شد. رفقا این مطلب را در بقیه عمر کوتاهتان مدنظر دارید! و از آن واجبتر اینکه این پیام را به کسانی که پس از شما پا به عرصه گیتی میگذارند برسانید تا نسلهای آینده تا روز پیروزی به تلاش ادامه دهند رفقا به یاد داشته باشید که هرگز نباید در شما تردیدی پیدا شود،هیچ استدلالی " نباید شما را گمراه سازد. هیچ گاه به کسانی که می گویند انسان و حیوان مشترک المنافعند و یا ترقی یکی منوط به پیشرفت دیگری است اعتماد نکنید. این حرفها دروغ محض است .بشربه منافع هیچ موجودی نمی اندیشد. در این مبارزه باید بین ما حیوانات رفاقت و اتحاد کامل وجود داشته باشد. بشر جملگی دشمن و حیوانات ". جملگی دوستند در این هنگام اغتشاش عجیبی ایجاد شد.وقتی که میجر گرم سخنرانی بودچهار موش صحرایی از سوراخهای خود بیرون خزیده بودند و چمبات هزده بودند و مشغول استماع سخنرانی بودند چشم سگها ناگهان به آنها افتاده بود و اگر جانی به سلامت دربردند صرفا در اثر فرار سریع آنها به سوراخهایشان بود. میجر پاچه خود را بعنوان سکوت بلند کرد. رفقا، در این جا نکت های است که باید روشن شود و آن اینکه حیوانات غیراهلی ": گفت از قبیل موش و خرگوش در عداد دوستانند یا دشمنان ؟بیایید رای بگیریم . من پیشنهاد می کنم که موضوع آیا موشها در زمره دوستان هستند در جلسه مطرح و مذاکره و اخذ رای شود فورا رای گرفتند و با اکثریت چشمگیری تصویب شد که موشها از دوستانند.فقط چهار رای مخالف بود:سه سگ و یک گربه . بعد معلوم شد گربه له وعلیه هر دو رای داده است. میجر به سخن خود ادامه داد "مطلب زیادی برای گفتن ندارم . فقط تکرار می کنم که برای همیشه وظیفه خود را در دشمنی نسبت به بشر و راه و روش او به یاد داشته باشید.هر موجودی که روی دو پا راه می رود دشمن است . هر موجودی که روی چهار پا راه می رود یا بال دارد دوست است .همچنین به خاطر بسپارید که در مبارزه علیه بشر هرگز نباید به او تشبه کنیم حتی زمانی که بر او پیروز گردید از معایب او بپرهیزید. هیچ حیوانی نباید در خانه سکنا جوید یا بر تخت بخوابد یا لباس بپوشد یا الکل بنوشد یا دخانیات استعمال کند یا با پول تماس داشته باشد و یا در امر تجاری وارد شود.تمام عادات بشری زشت است . مهمتر از همه اینکه هیچ حیوانی نباید نسبت به همنوع خود ظالمانه رفتار کند ضعیف یا قوی، زیرک یا کودن همه با هم برادری م. هیچ حیوانی ". نباید حیوان دیگری را بکشد،همه حیوانات برابرند. "و حالا رفقا می روم سر داستان خواب شب قبل .من نمی توانم این خواب را برای شما تشریح کنم ، رویایی بود از دنیا در روزگاری که نسل بشر از بین رفته . اما خواب چیزی را به خاطر من آورد که مدتها بود فراموش کرده بودم .سالها پیش هنگامی که بچه خوکی بیش نبودم مادرم و سایر خوکهای ماده سرودی قدیمی می خواندند که جز آهنگ و سه کلمه اول آن را به یاد نداشتند. من آن آهنگ را در بچگی می دانستم ،ولی مدتها بود که از خاطرم محو شده بود ولی شب گذشته آن آهنگ در عالم رویا به یادم آمدو عجیبتر اینکه کلمات سرود هم به خاطرم آمد بله کلمات، یقین دارم، کلماتی که بوسیله حیوانات در ازمنه خیلی پیش خوانده م یشده و نسلهاست که به دست فراموشی سپرده شده است. رفقا من هم اکنون این سرود را برای شما می خوانم .من پیرم و صدایم خش و گرفته است اما شما وقتی آهنگ را یاد گرفتید " . خواهید توانست آن را بهتر بخوانید. اسم این سرود،" حیوانات انگلیس " است. میجر سینه خود را صاف و شروع به خواندن کرد. همانطور که گفته بود صدایش خشن و گرفته بود معذلک سرود را به نحو شایست های خواند. سرود پر هیجانی بود و آهنگش چیزی بود بین کلمانتین و لاکوکاراچ و سرود این بود: حیوان سراسر گیتی بدبختانه سروصدا، آقای جونز را از خواب بیدار کرد.از تخت پایین جست و به تصور اینکه روباهی وارد مزرعه شده است تفنگی را که همیشه در کنج اتاق خوابش بود برداشت و تیری در تاریکی انداخت. ساچمه بر دیوار طویله نشست و جلسه به سرعت برهم خورد و همه به محل خواب خود گریختند.پرندگان بر شاخه ها و چرندگان روی کاه جای گرفتند و در لحظه ای ، تمام مزرعه را سکوت فرا گرفت . |
نظر بازدید کنندگان
اين كتاب را بايد همه مردم جهان به خصوص مردم ايران مطالعه كنند 0كه درسهاي عبرت اموزي را به همه ما مي دهد 0مخصوصا در اين زمانه !!!!!!!!!!!!!!!!!
با تشكر از جناب اقاي حسين زاده